حکمت 456
وَ قَالَ عَلَيهِ السَّلَام
أَلاَ حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ آللُّمَاظَةَ لأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَيْسَ لأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ آلْجَنَّةَ، فَلاَ تَبِيعُوهَا إِلاَّ بِهَا.
امام (عليه السلام) فرمود:
آيا آزادمردى پيدا نمى شود که اين ته مانده غذا را به اهلش واگذارد؟ بدانيد وجود شما بهايى جز بهشت ندارد آن را به چيزى جز بهشت نفروشيد.
شرح و تفسیر حکمت 456
تنها بهاى وجود انسان
امام (عليه السلام) با تعبير گويايى اشاره به بى ارزش بودن مواهب مادى و دنيوى و پرارزش بودن وجود انسان مى فرمايد: «آيا آزادمردى پيدا نمى شود که اين ته مانده غذا را به اهلش واگذارد؟ بدانيد وجود شما بهايى جز بهشت ندارد آن را به چيزى جز بهشت نفروشيد»؛ (أَلاَ حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ آللُّمَاظَةَ لأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَيْسَ لأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ آلْجَنَّةَ، فَلاَ تَبِيعُوهَا إِلاَّ بِهَا).
«لماظه» که غالب شارحان نهج البلاغه به ضم لام ذکر کرده اند و تنها بعضى به فتح لام نوشته اند به معنى باقى مانده غذا در دهان است که انسان پس از فروبردن لقمه با زبان خود آن را از اطراف دهان جمع مى کند و فرو مى برد و گاه زبانش را بر لب ها مى کشد که اگر چيزى از غذا مانده آن را نيز جمع کند، و اين تشبيه بسيار گويايى است که امام (عليه السلام) در مورد بى ارزش بودن مواهب مادى دنيا فرموده است.
اشاره به اين که اقوام زيادى به اين دنيا آمده اند و از مواهب آن بهره برده اند و غذاهاى آن را خورده اند گويا ته مانده آن به شما رسيده است، اصل آن ارزشى نداشته تا چه رسد به ته مانده آن.
تعبير به «حر» اشاره به اين دارد که تنها آزادگان مى توانند خود را از قيد و بند دنياى مادى رها سازند ولى آن ها که اسير شهوات و زرق و برق ها هستند هرگز نمى توانند به آسانى خود را از عشق به دنيا رها سازند و براى رسيدن به آن دست به هر کارى مى زنند. تعبير «لاهلها» (براى اهل دنيا) اشاره به اين است که افراد کوته فکر و بى همتى هستند که گوهر گران بهاى روح و جان انسانى را به متاعى قليل و مال و مقام بى ارزش مى فروشند؛ دنيا را براى آن ها واگذارند.
شک نيست که هرگز منظور امام (عليه السلام) ترک سعى و تلاش براى زندگانى آبرومندانه و کفاف و عفاف نيست چرا که بدون چنين زندگى اى انسان حريت و آزادى ندارد و ناچار مى شود تن به ذلت وابستگى به ديگران بدهد و همچنين جوامع فقير و نيازمند که همواره وابسته و ذليل در چنگال ديگران اند بلکه منظور غرق شدن در مواهب مادى و فروختن شرافت انسانى خود براى به دست آوردن مال و مقام دنياست.
آن گاه امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن و براى تکميل آن مى فرمايد: به يقين براى وجود و جان شما بهايى جز بهشت وجود ندارد آن را به غير بهشت نفروشيد.
بهشت يعنى کانون رحمت الهى، آن جا که همه مواهب مادى و معنوى جمع است و زشتى هاى دنيا و آسيب هايش به آن جا راه ندارد بهشت يعنى کانون رضا و خشنودى پروردگار، مرکز پاکان و نيکان و عالمان و مجاهدان و شهيدان گران قدر. بهشت يعنى محلى که پذيرايى کنندگانش فرشتگان والامقام الهى هستند و همنشينانش انبيا و اولياى الهى. بهشت يعنى پيوستن به ابديت قرب خداوند و بهره گيرى از انواع جمال و جلال پروردگار. بهشت يعنى جايى که حتى يک کلام رکيک بر زبان کسى جارى نمى شود (لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوآ وَ لاَ تَأْثِيمآ * إِلاَّ قِيلا سَلاَمآ سَلاَمآ). آرى وجود انسان آن چنان پرارزش است که اگر تمام دنياى مادى را بخواهيم با آن موازنه کنيم برابرى ندارد.
در روايت معروف هشاميه امام کاظم (عليه السلام) همين نکته به شکل ديگرى بيان شده است آن جا که مى فرمايد: «إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِى لاَ يرَى الدُّنْيا لِنَفْسِهِ خَطَراً أَمَا إِنَّ أَبْدَانَکُمْ لَيسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةُ فَلاَ تَبِيعُوهَا بِغَيرِهَا؛ گران قدرترين مردم کسى است که دنيا را ارزشى براى وجود خود نمى شمرد. آگاه باشيد! که وجود شما بهايى جز بهشت ندارد پس آن را به غير بهشت نفروشيد». نکته ها
1. هدف امام (عليه السلام) از نکوهش دنيا
بارها گفته ايم که اگر در آيات و روايات اسلامى نکوهش دنيا مى شود و سخن از بى ارزش بودن آن به ميان مى آيد هدف اين نيست که مسلمين را به ترک دنيا و زندگى آميخته با رهبانيت سوق دهند بلکه به سبب اين است که غالب انسان ها به طور طبيعى تمايل فوق العاده اى به مظاهر مادى دنيا دارند و شبيه وسيله نقليه اى هستند که در سراشيبى قرار گرفته که اگر بخواهند نيروى محرک آن را تشديد کنند خطر سقوط، حتمى است. در اين جا بايد راننده ماهر از عامل بازدارنده اى استفاده کند تا وسيله نقليه از کنترل او خارج نشود.
اضافه بر اين، در عصر اميرمؤمنان (عليه السلام) و همچنين ائمه هدى (عليهم السلام) فتوحات اسلامى سبب انتقال غنائم فراوانى به داخل سرزمين هاى اصلى يعنى حجاز و عراق و شام شده بود و به همين دليل گروهى به عيش و نوش و مسابقه در تجمل پرستى روى آورده بودند؛ در اين جا لازم بود به آن ها پى درپى هشدار داده شود تا خود را به زخارف دنيا نفروشند و غرق در ماديات نشوند و خدا و دين را فراموش نکنند.
در حديثى که مرحوم کلينى در کتاب شريف کافى از اميرمؤمنان (عليه السلام) نقل کرده است مى خوانيم: «فَارْفُضِ الدُّنْيا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْيا يعْمِى وَ يصِمُّ وَ يبْکِمُ وَ يذِلُّ الرِّقَابَ؛ دنيا را رها کن چرا که عشق به دنيا انسان را کور و کر و گنگ مى کند و او را ذليل مى سازد».
در کتاب غررالحکم از همان حضرت نقل شده که فرمود: «حُبُّ الدُّنْيا يفْسِدُ الْعَقْلَ وَ يصِمُّ الْقَلْبَ عَنْ سَمَاعِ الْحِکْمَةِ وَ يوجِبُ أَلِيمَ الْعِقَابِ؛ حب دنيا عقل و خرد را فاسد و قلب را در برابر شنيدن گفتار حکمت آميز کر مى کند و موجب کيفرهاى دردناک مى شود».
2. ارزش وجود انسان
انسان سرمايه اى در اختيار دارد که بسيار پرارزش است و اين سرمايه همان روح الهى و نفس شريف انسانى و عمرى است که خدا در دنيا به او ارزانى داشته است.
همان گوهر شريفى که فرشتگان در برابر آن سجده کردند و به سبب آن، خداوند مقام خليفة اللهى به بشر داد.
اين سرمايه را با هيچ ارزش مادى و دنيوى نمى توان برابر ساخت. حتى اگر تمام دنياى مادى را با آن همه ثروت و مقام و وسيله رفاهى و زرق و برق به انسان بدهند و روح الهى اش را از او بگيرند گرفتار خسران شديدى شده است.
و همان گونه که امام (عليه السلام) در گفتار حکيمانه بالا فرمود، هيچ ثمن و بهايى جز بهشت برين و قرب پروردگار نمى تواند در برابر آن قرار گيرد.
قرآن مجيد نيز به اين معنا اشاره کرده آن جا که مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدآ عَلَيْهِ حَقّآ فِى التَّوْرَاةِ وَ الإِنجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِکُمُ الَّذِى بَايَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)؛ «خداوند از مومنان، جان ها و اموالشان را خريدارى کرده، که (در برابرش) بهشت براى آنان باشد؛ (به
ولى افسوس که بسيارى قدر اين سرمايه بزرگ را نمى شناسند و آن را به بهاى ناچيزى به مصداق (وَ يشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً) مى فروشند.
مى گويند: يکى از گران بهاترين گوهرهاى دنيا گوهرى بود که يکى از گردشگران آفريقا آن را در دست کودکانى ديد که در کوچه و بازار با آن بازى مى کردند. چيز کمى به آن ها داد و آن را گرفت. کودکان خوشحال بودند ولى نمى دانستند چه گوهر عظيمى را از دست داده اند. حال دنياپرستانى که خود را به ارزش هاى قليل جهان مى فروشند حال همان کودکان است.