حکمت 398

وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ
ضَعْ فَخْرَکَ، وَ آحْطُطْ کِبْرَکَ، وَآذْکُرْ قَبْرَکَ.

امام (عليه السلام) فرمود:
فخرفروشى خود را کنار بگذار و تکبرت را (از خود) فرو ريز و به ياد قبرت باش (و براى آن آماده شو).

شرح و تفسیر حکمت 398
رداى فخر و تکبر را بيفکن!
جمعى از شارحان نهج البلاغه در اين جا به شرح اين کلام نورانى نپرداخته اند و جمع ديگرى اصلاً آن را ذکر نکرده اند شايد به اين دليل که عين اين کلام در لابه لاى خطبه 153 آمده وبه شرحى که در آن جا داده اند قناعت کرده اند و مى دانيم مرحوم سيد رضى گاهى جمله هايى را از خطبه هاى مفصل برمى گزيده و به عنوان کلمات قصار مى آورده است.
به هر حال امام (عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه سه دستور مهم مى دهد که هرکس به آن ها عمل کند رستگار خواهد بود.
نخست مى فرمايد: «فخرفروشى خود را کنار بگذار»؛ (ضَعْ فَخْرَکَ).
ممکن است انسان امتيازاتى داشته باشد که مايه افتخار است چه ازنظر علم و دانش و چه ازنظر موقعيت اجتماعى و حسن ظاهر و صفات برجسته اخلاقى. اين ها واقعيت است ولى آنچه نکوهيده است اين است که انسان افتخارات خود را ذکر کرده و به آن ها افتخار کند و خود را به اين وسيله از ديگران برتر بشمارد.
از آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى به خوبى استفاده مى شود که اين کار يکى از زشت ترين کارهاست. در قرآن مجيد در ضمن نصايح لقمان مى خوانيم: (وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحآ إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ)؛ «(پسرم!) با بى اعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو که خداوند هيچ متکبر مغرورِ خيال پردازى را دوست ندارد».
اين موضوع به قدرى اهميت دارد که اميرمؤمنان على (عليه السلام) در حديثى که مرحوم صدوق در کتاب خصال از آن حضرت نقل کرده، مى فرمايد: «أَهْلَکَ النَّاسَ اثْنَانِ خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ؛ مردم را دو چيز هلاک کرده است: ترس از فقر (که موجب دست زدن به کارهاى خلاف مى شود) و فخرفروشى».
در حديث ديگرى از امام زين العابدين (عليه السلام) مى خوانيم که در ضمن دعاى مکارم الاخلاق از خداوند چنين تقاضا مى کند: «وَهَبْ لِى مَعَالِى الْأَخْلاَقِ، وَاعْصِمْنِى مِنَ الْفَخْرِ؛ خداوندا! اخلاق برجسته را به من ارزانى کن و از فخرفروشى مرا مصون دار».
سپس امام (عليه السلام) در دومين دستور مى فرمايد: «کبر خود را فرو ريز»؛ (وَآحْطُطْ کِبْرَکَ).
ممکن است کسى فخرفروشى نکند و سخنى از امتيازات واقعى يا خيالى خود به زبان نياورد ولى برخورد او با مردم متکبرانه و حتى راه رفتن و ساير حرکاتش آميخته با کبر و غرور باشد زيرا حقيقت کبر آن است که انسان براى خود برترى خاصى نسبت به ديگران قائل باشد خواه اين برترى واقعى باشد يا پندارى و خيالى، معنوى باشد يا مادى، اين چيزى است که اسلام و تمام مکاتب اخلاقى آن را نمى پذيرند و در قرآن مجيد علاوه بر آنچه در سوره لقمان ضمن نصايح آن مرد حکيم آمده است در جاى ديگر مى فرمايد: (وَلاَ تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحآ إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولا)؛ «در روى زمين متکبرانه راه مرو زيرا تو نه زمين را مى توانى زير پاى خود پاره کنى و نه قامت خود را به بلنداى کوه ها برسانى». اين اشاره به حال کسانى است که متکبرانه راه مى روند گويى به زمين مى گويند: زير پاى ما مباش و به کوه ها مى گويند: ما همسان شما هستيم.
البته اين گونه راه رفتن مسأله ساده اى است، مهم اين است که از روحيه اى حکايت مى کند که بسيار خطرناک و زشت و ناپسند است.
واژه «و احطط؛ فرو بريز» گويا اشاره به اين است که يک موجود مزاحم اضافى است که به بدن انسان مى چسبد و انسان بايد آن را از خود دور کند و فرو بريزد تا آسايش پيدا کند.
مرحوم کلينى در کتاب شريف کافى در جلد دوم بابى مشروح و مفصل درباره نکوهش کبر ذکر کرده، ازجمله در روايتى از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) نقل مى کند که فرمودند: «لاَ يدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِى قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ کِبْرٍ؛ کسى که به اندازه سنگينى ذره اى از تکبر در قلب او باشد وارد بهشت نمى شود».
در حديث ديگرى از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نقل مى کند: «ثَلاَثَةٌ لاَ يکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لاَ ينْظُرُ إِلَيهِمْ يوْمَ الْقِيامَةِ وَ لاَ يزَکِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ شَيخٌ زَانٍ وَ مَلِکٌ جَبَّارٌ وَمُقِلٌّ مُخْتَالٌ؛ سه گروه اند که خداوند روز قيامت با آن ها سخن نمى گويد و به آنان (با نظر لطفش) نگاه نمى کند و آن ها را پاکيزه نمى سازد و عذاب دردناکى در انتظار آن هاست: پيرمرد زناکار و پادشاه جبار و فقير متکبر».
بى شک تکبر براى همه بد است خواه غنى باشد يا فقير ولى شخص فقيرِ متکبر در عالم خيال بافى براى جبران کمبود خود گرفتار کبر و غرور مى شود و خطر او بيشتر است.
شک نيست که کبر سرچشمه مفاسد بسيارى است، کسى که خود را برتر از ديگران مى داند حاضر نيست به ديگران همچون يک برادر نگاه کند بلکه انتظار دارد همه در برابر او تواضع کنند و به فرمانش گوش فرادهند و چون مردم از چنين روحيه اى متنفرند از او فاصله مى گيرند درنتيجه او کينه مردم را به دل مى گيرد و آن ها را حق نشناس مى پندارد و گاه همين امر سبب مى شود در حق ديگران ظلم و ستم کند.
کار کبر و غرور گاه به جايى مى رسد که انسان تسليم حرف حق نمى شود و حتى از اطاعت فرمان خدا سرپيچى مى کند و به دره کفر سقوط مى نمايد همان گونه که شيطان براثر کبر و غرورش به چنين سرنوشتى گرفتار شد.
اين سخن را با حديثى از امام صادق (عليه السلام) و آيه اى از قرآن مجيد پايان مى دهيم. يکى از ياران امام (عليه السلام) به نام عمر بن يزيد خدمتش عرض کرد: ما غذاى خوب مى خوريم و بوى خوش و عطريات استعمال مى کنيم و سوار بر مرکب با ارزش مى شويم و گاهى خادم ما نيز به دنبال ما مى آيد آيا اين واقعآ مصداق تجبر و تکبر است که من همه آن را ترک کنم؟
امام (عليه السلام) مدتى سکوت نمود در حالى که به زمين نگاه مى کرد. سپس فرمود: «إِنَّمَا الْجَبَّارُ الْمَلْعُونُ مَنْ غَمَصَ النَّاسَ وَجَهِلَ الْحَق؛ جبار و متکبر ملعون، کسى است که با مردم «با غمص» برخورد کند و حق را نشناسد».
آن مرد عرض کرد: اما من هرگز حق را انکار نمى کنم ولى نمى دانم غمص چيست؟ امام (عليه السلام) فرمود: «مَنْ حَقَّرَ النَّاسَ وَ تَجَبَّرَ عَلَيهِمْ فَذَلِکَ الْجَبَّارُ؛ کسى که مردم را کوچک بشمارد و خود را برتر از آن ها بداند، که اين شخص جبار است».
قرآن مجيد نيز در تعبير تکان دهنده اى مى فرمايد: (تِلْکَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوّآ فِى الْأَرْضِ وَلاَ فَسَادآ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)؛ «آن سراى آخرت را (تنها) براى کسانى قرار مى دهيم که اراده برترى جويى در زمين و فساد ندارند؛ و عاقبت نيک براى پرهيزکاران است!». آنگاه امام (عليه السلام) در سومين جمله مى فرمايد: «به ياد قبرت باش»؛ (وَآذْکُرْ قَبْرَکَ).
منظور از اين جمله آن است که انسان بايد به فکر مرگ و پايان زندگى باشد و بداند روزى همه آنچه را از مقام و مال و جاه و قدرت و قوت دارد رها مى سازد و به صورت جسم بى جانى روانه گور مى شود و او را در آن جا دفن مى کنند و همه حتى عزيزترين عزيزانش از وى جدا مى شوند و او مى ماند و اعمالش.
به يقين توجه به اين نکته انسان را از فخرفروشى و تکبر و ظلم و ستم به ديگران و غفلت از خدا بازمى دارد.
در حديثى که از امام اميرمؤمنان (عليه السلام) در امالى شيخ طوسى آمده است مى خوانيم: «الْمَوْتُ طَالِبٌ وَ مَطْلُوبٌ لاَ يعْجِزُهُ الْمُقِيمُ وَ لاَ يفُوتُهُ الْهَارِبُ فَقَدِّمُوا وَلاَ تَتَّکِلُوا فَإِنَّهُ لَيسَ عَنِ الْمَوْتِ مَحِيصٌ إِنَّکُمْ إِنْ لَمْ تُقْتَلُوا تَمُوتُوا وَ الَّذِى نَفْسُ عَلِى بِيدِهِ لاََلْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّيفِ عَلَى الرَّأْسِ أَهْوَنُ مِنْ مَوْتٍ عَلَى فِرَاشٍ؛ مرگ، هم طلب کننده است هم مطلوب (براى اولياء الله)، نه کسى که از آن فرار نکند مى تواند بر آن چيره شود و نه کسى که فرار مى کند بنابراين براى بعد از مرگ خود چيزى بفرستيد و اعتماد به زندگى نکنيد زيرا هيچ گونه راه فرارى از مرگ نيست شما اگر شهيد نشويد به مرگ طبيعى مى ميريد ولى سوگند به کسى که جان على به دست اوست هزار ضربه شمشير بر سر، آسان تر است از مردن در بستر».
آرى مردان خدا نه تنها به فکر مرگ بودند بلکه به اين فکر بودند که پايان زندگان شان شهادت در راه خدا باشد.
* * *