حکمت 374
وَفِي کَلامٍ آخَرَ لَهُ يَجْرِي هَذَا الْمَجْرَى:
فَمِنْهُمُ آلْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِيَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ، فَذلِکَ آلْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ آلْخَيْرِ؛ وَمِنْهُمُ آلْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِيَدِهِ، فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَيْنِ مِنْ خِصَالِ آلْخَيْرِ وَ مُضَيِّعٌ خَصْلَةً؛ وَ مِنْهُمُ آلْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَالتَّارِکُ بِيَدِهِ وَلِسَانِهِ، فَذلِکَ آلَّذِي ضَيَّعَ أَشْرَفَ آلْخَصْلَتَيْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَةٍ، وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِآلْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَقَلْبِهِ وَيَدِهِ، فَذلِکَ مَيِّتُ آلْأَحْيَاءِ. وَ مَا أَعْمَالُ آلْبِرِّ کُلُّهَا وَ آلْجِهَادُ فِي سَبِيلِ آللّهِ، عِنْدَ آلْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنِ آلْمُنْکَرِ، إِلاَّ کَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ. وَ إِنَّ آلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ آلْمُنْکَرِ لاَ يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ، وَ لاَ يُنْقِصَانِ مِنْ رِزْقٍ، وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدِ إِمَامٍ جَائِرٍ.
امام (عليه السلام) در گفتار ديگرى در همين زمينه فرمود:
گروهى ازمردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمى خيزند. آن ها تمام خصلت هاى نيک را به طور کامل در خود جمع کرده اند. گروهى ديگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمى خيزند اما با دست کارى انجام نمى دهند آن ها به دو خصلت از خصلت هاى نيک تمسک جسته اند و يکى را ضايع کرده اند.
گروهى ديگر تنها با قلبشان نهى از منکر مى کنند (و از آن بيزارند) ولى مبارزه با
دست و زبان را ترک مى گويند اين گروه بهترين خصلت هاى از اين سه را ترک گفته و تنها به يکى چنگ زده اند.
گروهى ديگر نه با زبان نهى از منکر مى کنند و نه با قلب و نه با دست، اين ها (در حقيقت) مردگانى در ميان زندگان هستند.
(بدانيد) تمام اعمال نيک و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منکر همچون آب دهان است در برابر دريايى عميق و پهناور. امر به معروف و نهى از منکر نه مرگ کسى را نزديک مى کند و نه از روزى کسى مى کاهد (و بدانيد) از همه اين ها مهمتر سخن حقى است که در برابر سلطان ستمگرى گفته شود (و از مظلومى در مقابل آن ظالم دفاع گردد).
شرح و تفسیر حکمت 374
مرحوم سيد رضى در ابتداى اين گفتار حکيمانه مى گويد: امام (عليه السلام) در سخن ديگرى که در همين معنا (اشاره به گفتار حکيمانه قبل است) بيان کرده چنين مى فرمايد: «گروهى از مردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمى خيزند. آن ها تمام خصلت هاى نيک را به طور کامل در خود جمع کرده اند»؛ (وَفِي کَلامٍ آخَرَ لَهُ يَجْرِي هَذَا الْمَجْرَى: فَمِنْهُمُ آلْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِيَدِهِ وَلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ، فَذلِکَ آلْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ آلْخَيْرِ).
امام (عليه السلام) تقسيم سه گانه اى در اين گفتار حکيمانه و پرمعنا براى آمرين به معروف و ناهين از منکر بيان کرده، که اين قسمِ اوّلِ آن است و اشاره به کسانى است که با تمام وجود خود و با استفاده از تمام وسايل به مبارزه با منکرات برمى خيزند.
منظور از نهى از منکر با قلب (همانگونه که در تفسير حکمت گذشته آمد) اين است که انسان در دل از منکرات متنفر باشد و هرگز به آن رضايت ندهد هرچند نتواند بيش از اين کارى انجام دهد و يا بتواند و کوتاهى کند.
منظور از مبارزه با زبان واضح است: نصيحت کند، اعتراض نمايد و گاه لازم است فرياد بکشد.
معناى انکار منکر با دست هرگونه اقدام عملى است براى پيشگيرى از منکر يا برچيدن بساط منکرات موجود که گاه منجر به درگيرى فيزيکى به سبب مقاومت عاملين به منکر و جسور بودن آن ها مى شود.
قابل توجه اين که امام (عليه السلام) اين سه را به ترتيب اهميت ذکر کرده است: نخست انکار با يد سپس لسان و بعد قلب.
اين که امام (عليه السلام) مى فرمايد: چنين کسى تمام خصال نيک را در خود جمع کرده، به سبب اين است که کارى فراتر از آن تصور نمى شود و اين که بعضى از شارحان نهج البلاغه کمک هاى مالى را قسم چهارم ذکر کرده اند صحيح به نظر نمى رسد زيرا کمک هاى مالى نيز جزء اقدامات عملى است که با دست انجام مى شود.
آنگاه امام (عليه السلام) به سراغ گروه دوم مى رود و مى فرمايد: «گروهى ديگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمى خيزند اما با دست کارى انجام نمى دهند آن ها به دو خصلت از خصلت هاى نيک تمسک جسته اند و يکى را ضايع کرده اند»؛ (وَمِنْهُمُ آلْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِيَدِهِ، فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَيْنِ مِنْ خِصَالِ آلْخَيْرِ وَمُضَيِّعٌ خَصْلَةً).
شک نيست که افراد ناتوان و يا توانمند فاقد مسئوليت کامل، نخستين چيزى را که ترک مى کنند اقدامات عملى در راه نهى از منکر است. تنها در قلبشان از آن متنفرند و با زبان هم نصيحت و اعتراض مى کنند. آن ها در برابر دو قسمتى که انجام داده اند مأجورند و درباره ترک مبارزه عملى با منکر ـ در صورتى که قدرت داشته باشند ـ مسئوليت سنگينى در پيشگاه خدا دارند.
سپس امام (عليه السلام) به سراغ گروه سوم مى رود و مى فرمايد: «گروهى ديگر تنها با قلبشان نهى از منکر مى کنند (و از آن بيزارند) ولى مبارزه با دست و زبان را ترک مى گويند اين گروه بهترين خصلت هاى اين سه را ترک گفته و تنها به يکى چنگ زده اند»؛ (وَمِنْهُمُ آلْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَالتَّارِکُ بِيَدِهِ وَلِسَانِهِ، فَذلِکَ آلَّذِي ضَيَّعَ أَشْرَفَ آلْخَصْلَتَيْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَةٍ). تعبير امام (عليه السلام) به «اشرف الخصلتين» درواقع ازقبيل اضافه صفت به موصوف است و در معنا «الخصلتين الاشرفين» مى باشد.
آرى آن ها مهمترين بخش از نهى از منکر را که بخش عملى و زبانى است رها ساخته و به کمترين آن که مزاحمتى براى هيچ کس توليد نمى کند قناعت نموده اند و آن ها ضعيف ترين ناهيان از منکرند. ولى اين مرحله نيز داراى تأثير قابل توجهى است زيرا تنفر قلبى سبب مى شود که شخص لااقل آلوده گناه نشود که اگر اين تنفر نباشد او نيز به گناه خو مى گيرد و به صف گنهکاران مى پيوندد.
در حکمت 201 نيز گذشت که اميرمؤمنان (عليه السلام) اشاره به داستان قوم ثمود مى کند که يک نفر از آن ها آمد ناقه اى را که معجزه آشکار صالح (عليه السلام) بود پى کرد و به قتل رساند ولى خداوند اين کار را به همه آن ها نسبت مى دهد و مى فرمايد: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ) وامام (عليه السلام) در توجيه آن مى فرمايد: «إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا؛ ناقه ثمود را يک نفر پى کرد ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت زيرا قلباً به آن راضى بودند».
آنگاه امام (عليه السلام) به گروه چهارمى اشاره مى کند که متفاوت با اين سه گروه اند و آن ها کسانى هستند که تمام مراحل نهى از منکر را رها کرده و بى خيال از کنار منکرات جامعه مى گذرند. مى فرمايد: «گروهى ديگر نه با زبان نهى از منکر مى کنند و نه با قلب و نه با دست. اين ها (در حقيقت) مردگانى در ميان زندگان هستند»؛ (وَمِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ آلْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ يَدِهِ، فَذلِکَ مَيِّتُ آلْأَحْيَاءِ).
چه تعبير جالب و گويايى! زنده کسى است که داراى حس و حرکت باشد و مومن زنده کسى است که در برابر زشتى ها حرکتى از خود نشان دهد. کسى که هيچ گونه حرکتى حتى به صورت تنفر قلبى از خودش در مقابل مظاهر زشت و منکر جامعه نشان نمى دهد واقعآ در صف مردگان قرار گرفته است.
از ديدگاه اسلام (کتاب وسنت) گروهى ظاهرآ از دنيا رفته اند و در ميان ما نيستند و جسم بى جان آن ها در قبرها نهفته است ولى درواقع زنده اند چراکه آثارشان در همه جا نمايان است. مگر زندگى چيزى جز نشان دادن آثار حيات است؟ همان گونه که قرآن درباره شهدا مى گويد: (وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتآ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).
اميرمؤمنان على (عليه السلام) در گفتار حکيمانه اى که خطاب به کميل بيان کرد مى فرمايد: «هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْياءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِى الدَّهْر؛ ثروت اندوزان مرده اند ولى علما و دانشمندان تا پايان دنيا زنده اند».
بنابراين، زندگى بى خاصيت مرگ است، مرگى توأم با آثار حيات مادى.
آنگاه امام (عليه السلام) در بخش ديگرى از اين کلام پرمعنا به بيان اهميت امر به معروف و نهى از منکر به صورت کلى پرداخته، مى فرمايد: «(بدانيد) تمام اعمال نيک و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منکر همچون آب دهان است در برابر دريايى عميق و پهناور»؛ «وَ مَا أَعْمَالُ آلْبِرِّ کُلُّهَا وَ آلْجِهَادُ فِي سَبِيلِ آللّهِ، عِنْدَ آلاَْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنِ آلْمُنْکَرِ، إِلاَّ کَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ).
اين تعبير به راستى تعبير عجيبى است؛ تمام کارهاى نيک: نماز و روزه و زکات و حج و حتى جهاد فى سبيل الله در برابر امر به معروف و نهى از منکر بسيار کوچک و ناچيز است. دليلش اين است که اين دو وظيفه بزرگ اسلامى ضامن اجراى تمام آن کارهاى نيک و فرائض و واجبات است. اگر امر به معروف و نهى از منکر تعطيل شود به دنبال آن نماز و روزه و حج و جهاد نيز به تدريج به فراموشى سپرده مى شود و اين است دليل برترى اين دو بر آنها.
آنگاه امام (عليه السلام) در آخرين بخش از کلام نورانى خود به افراد ضعيف النفس هشدار مى دهد و مى فرمايد: «(بدانيد) امر به معروف و نهى از منکر نه مرگ کسى را نزديک مى کند و نه از روزى کسى مى کاهد (و بدانيد) از همه اين ها مهمتر سخن حقى است که در برابر پيشواى ستمگرى گفته مى شود (و از مظلومى در مقابل آن ظالم دفاع مى گردد»؛ (وَ إِنَّ آلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ آلْمُنْکَرِ لاَ يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ، وَ لاَ يُنْقِصَانِ مِنْ رِزْقٍ، وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدِ إِمَامٍ جَائِرٍ).
بسيارند کسانى که گمان مى کنند اگر به سراغ انجام اين دو وظيفه بروند جانشان يا نانشان به خطر مى افتد در حالى که چنين نيست. خداوند حافظ جان و نان آن هاست و اين تفکر، تفکرى است شرک آلود و بى گانه از حق.
جمله «وَ اَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ» حقيقت مهمى را بازگو مى کند و آن اين که انسان بايد شجاع باشد و در برابر ظالمان، بى اعتنا به خطراتى که ممکن است او را تهديد کند حق را بيان دارد و اى بسا بيان حق، آن ها را بيدار و يا حداقل شرمنده سازد و از انجام ظلم هايى بازدارد.
جالب اين که ابن ابى الحديد در ذيل اين جمله اشاره به داستان زيد بن ارقم در برابر ابن زياد يا يزيد بن معاويه مى کند و مى گويد: مصداق اين سخن روايتى است که مى گويد: زيد بن ارقم، ابن زياد ـ و گاه گفته شده يزيد بن معاويه ـ را ديد که با چوبدستى خود به دندان امام حسين (عليه السلام) مى زند در آن زمانى که سر آن حضرت را نزد او برده بودند. زيد بن ارقم فرياد زد و گفت: چوب را بردار. بسيار ديدم که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) اين دندان ها را مى بوسيد.
نمونه ديگر آن سخنى است که عبدالله بن عفيف ازدى در مسجد کوفه در برابر ابن زياد گفت و سخنان او را درهم کوبيد. هنگامى که ابن زياد بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) و يارانش براى قدرت نمايى به مسجد کوفه آمد و بر فراز منبر رفت و در برابر انبوه جمعيت، خدا را حمد کرد که پيروز شده و اهانت شديدى به حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) کرد و آن حضرت را به دروغگويى نسبت داد، عبدالله بن عفيف ازدى (که چشمش نابينا بود) از ميان جمعيت برخاست و فرياد زد: «يا آبْنَ مَرْجانةَ! اِنّ الکذّابَ وَابنَ الکَذّابِ أنتَ وأبوکَ ومَنِ اسْتَعْمَلَکَ وأبوهُ يا عَدُوَّ اللهِ أتقتُلُونَ أولادَ النَّبِيِّين وَتَتَکَلَّمونَ بِهذا الکَلامِ على مَنابِرِ المُسلِمين؟؛ اى پسر مرجانه! دروغگو و فرزند دروغگو تويى و پدر توست و کسى که تو را بر اين مسند نشانده و پدر اوست. اى دشمن خدا فرزندان پيامبران را به قتل مى رسانى و اين سخن زشت را بر منبر مسلمانان مى گويى؟». (قابل توجه اين که او ابن زياد را ابن زياد خطاب نکرد بلکه به مادرش مرجانه نسبت داد تا آلوده بودن نسب او را با اين سخن آشکار کند و در ميان جمعيت رسوايش سازد). ابن زياد که انتظار چنين سخنى را از هيچ کس نداشت خشمگين شد و گفت: گوينده اين سخن کيست؟ عبدالله بن عفيف گفت: منم اى دشمن خدا! آيا خاندان پاکى را که خداوند آن ها را از هرگونه آلودگى پيراسته به قتل مى رسانى و مى پندارى مسلمانى؟ وا غوثاه؛ کجايند فرزندان مهاجر و انصار که از تو و از آن طغيانگر (يزيد) نفرين شده فرزند نفرين شده توسط پيامبر (صلي الله عليه و آله)، انتقام بگيرند....
به اين ترتيب، عبدالله، بذر انقلاب بر ضد بنى اميه و خونخواهى امام حسين (عليه السلام) را در دل ها با سخنانش پاشيد و هرچند سرانجام در اين راه شهيد شد ولى کار خود را کرد.
مرحوم محقق شوشترى در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه) نمونه ديگرى ذکر مى کند و آن اين که مروان دستور داد روز عيد (فطر يا قربان) منبر را آماده کنند و قبل از اداى نماز عيد شروع به خواندن خطبه کرد. مردى برخاست و گفت: اى مروان تو مخالفت با سنّت پيغمبر (صلي الله عليه و آله) کردى. اوّلاً منبر را روز عيد بيرون آوردى (در حالى که خطبه را بايد ايستاده بخوانى نه نشسته بر منبر). ثانياً خطبه نماز عيد را قبل از نماز مى خوانى (در حالى که خطبه نماز عيد، بعد از نماز است) ابوسعيد در آن صحنه حاضر بود، پرسيد: اين مرد کيست؟ گفتند: فلان شخص، فرزند فلان شخص. گفت: بدانيد اين مرد وظيفه خود را انجام داد. من از پيامبر (صلي الله عليه و آله) شنيدم که فرمود: هرکس کار منکرى را ببيند اگر بتواند بايد آن را با دست خود وعملاً تغيير دهد واگر نتواند با زبان و اگر نتواند با قلب (متنفر از آن باشد) واين ضعيف ترين مرحله ايمان است.
قابل توجه اين که تغيير دادن زمان خطبه، از بعد از نماز عيد به قبل از آن ـ به گفته ابوبکر کاشانى (نويسنده کتاب بدائع الصنائع و از فقهاى اهل سنت) ـ به اين سبب بود که سخنان بى اساسى در خطبه هاى خود مى گفتند و مردم مى دانستند و براى خطبه آنها نمى نشستند. ناچار زمان آن را تغيير دادند.
داستان معروف فرزدق و اشعار مشهورش درباره امام سجاد (عليه السلام) در برابر هشام بن عبدالملک در کنار خانه خدا نيز نمونه زنده و بارزى از اين گفتار امام (عليه السلام) است.
البته در ذيل اين داستان آمده است که هشام سخت از اين اشعار عصبانى شد و حقوق فرزدق را از بيت المال قطع کرد ولى امام سجاد (عليه السلام) آن را جبران فرمود. و در نهايت اشعار فرزدق در تاريخ جاودان و ماندگار شد.
داستان هاى زيادى در تاريخ اسلام از اين دست ديده مى شود. گرچه در بعضى از آن ها جان ناهى از منکر به خطر افتاد ولى اين در موارد نادرى بود که با کليتى که امام اميرمؤمنان (عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه فرموده منافاتى ندارد زيرا همواره عمومات، استثنائاتى دارد. نکته
امر به معروف و نهى از منکر در تعليمات اسلامى
درباره اين دو فريضه اسلامى آيات فراوان و روايات بسيارى وارد گرديده و مقدار اهميتى که به آن ها داده شده در هيچ موضوع ديگرى تا اين حد ديده نمى شود.
قرآن مجيد، امت اسلامى را بهترين امت ها شمرده و در تأييد آن نکاتى فرموده که نخستين آن مسئله امر به معروف و نهى از منکر و سپس ايمان به خداست. مى فرمايد: (کُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللهِ).
در شش آيه قبل از آن دستور موکد ديگرى به صورت گروهى دراين باره مى دهد، مى فرمايد: (وَلْتَکُنْ مِّنْکُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)؛ «بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيکى، و امر به معروف و نهى از منکر کنند! و آن ها رستگاران اند».
به اين ترتيب، هم عنوان بهترين امت ها را داشتن و هم در گروه رستگاران بودن در سايه امر به معروف و نهى از منکر حاصل مى شود.
امام باقر (عليه السلام) نيز درباره اهميت اين دو وظيفه در حديث معروفى مى فرمايد : «إِنَّ الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْى عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِيلُ الأَنْبِياءِ وَ مِنْهاجُ الصُّلَحاءِ فَرِيضَةٌ عَظِيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظالِمُ وَ تُعْمَرُ الأَرْضُ وَ ينْتَصَفُ مِنَ الأَعْداءِ وَ يسْتَقِيمُ الأَمْرُ؛ امر به معروف و نهى از منکر راه انبيا و طريق صالحان است، دو فريضه بزرگ الهى است که بقيه فرائض با آن ها برپا مى شود، و به وسيله اين دو، راه ها امن مى گردد، و کسب و کار مردم حلال و حقوق افراد تأمين مى شود، و در سايه آن زمين ها آباد مى گردند، از دشمنان انتقام گرفته مى شود، و در پرتو آن همه کارها رو به راه مى گردد».
براى اهميت اين دو فريضه الهى همين بس که از روايات استفاده مى شود شرط قبولى دعا انجام آن هاست. همانگونه که اميرمؤمنان (عليه السلام) در واپسين ساعات عمر در بستر شهادت فرمود: «لاَ تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْى عَنِ الْمُنْکَرِ فَيوَلَّى عَلَيکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَکُمْ؛ امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنيد که اشرار بر شما مسلط مى شوند سپس هرچه دعا کنيد مستجاب نمى گردد».
آيه 63 سوره مائده علماى اهل کتاب را سخت نکوهش مى کند که براثر ترک امر به معروف و نهى از منکر، امت هاى آن ها آلوده انواع گناهان شدند و در پايان آيه مى گويد: چه زشت است کارى که آن ها انجام مى دادند: (لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَکْلِهِمْ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُوا يَصْنَعُونَ).
در خطبه قاصعه تعبير تند ديگرى درباره تارکان امر به معروف و نهى از منکر ديده مى شود، مى فرمايد: «فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِى بَينَ أَيدِيکُمْ إِلاَّ لِتَرْکِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْى عَنِ الْمُنْکَرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکُوبِ الْمَعَاصِى، وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِى؛ خداوند سبحان مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت جز به اين سبب که امر به معروف و نهى از منکر را
ترک کردند، لذا افراد نادان را به سبب گناه و دانايان را به علّت ترک نهى از منکر از رحمت خود دور ساخت».
فلسفه اين اهميت ـ همان گونه که در بالا اشاره شده ـ اين است که قوانين الهى در صورتى لباس وجود به خود مى پوشد و اجرا مى گردد که نظارتى بر آن باشد و اين نظارت در درجه اول همان نظارت عمومى از ناحيه امر به معروف و نهى از منکر است که اگر ترک شود اجراى احکام الهى يا متوقف مى شود و يا سست.
درباره اهميت اين دو فريضه بزرگ الهى و معناى معروف و منکر و مراحل امر و نهى و شرايط آن مى توان کتاب يا کتاب ها نوشت و در فقه اسلامى نيز در کنار مسئله جهاد، کتابى به عنوان کتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنکر ديده مى شود.
در اين جا اين سخن را با حديث نابى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) که در کتاب تهذيب الاحکام شيخ طوسى آمده است پايان مى دهيم، فرمود: «لاَ يزَالُ النَّاسُ بِخَيرٍ مَا أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى فَإِذَا لَمْ يفْعَلُوا ذَلِکَ نُزِعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَکَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ لَمْ يکُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِى الاَْرْضِ وَ لاَ فِى السَّمَاءِ؛ مردم همواره در طريق خير و سعادت اند تا زمانى که امر به معروف و نهى از منکر را انجام مى دهند و تعاون بر نيکى و تقوا مى نمايند. زمانى که اين ها ترک شود برکات الهى از آن ها قطع خواهد شد و بعضى بر بعض ديگر سلطه پيدا مى کنند و ياورى در زمين و آسمان نخواهند داشت».
* * *
پاورقی ها
نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 147. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 19، ص 307. طبرى، مورخ مشهور نيز در تاريخ خود اين داستان را آورده است. تاريخ طبرى، ج 4، ص 349. براى آگاهى از دنباله اين داستان عبرت آموز به کتاب عاشورا (ريشه ها وانگيزه ها...) صفحه 582 مراجعه کنيد. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 13، ص 193؛ سنن ابى داود، ج 1، ص 254. بدائع الصنايع، ج 1، ص 276. بحارالانوار، ج 46، ص 123. آل عمران، آيه 110. آل عمران، آيه 104. کافى، ج 5، ص 55 و 56. نهج البلاغه، نامه 47. خطبه 192 نهج البلاغه. براى توضيح بيشتر مى توانيد به جواهر الکلام، ج 21 و همچنين تفسير نمونه، ج 3، ذيل آيات 106 و 110 سوره آل عمران مراجعه کنيد. تهذيب الاحکام، ج 6، ص 181، ح 22.