حکمت 368
وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ
إِنَّ آللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ، وَ آلْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ، ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِيَاشَةً لَهُمْ إِلَى جَنَّتِهِ.
امام (عليه السلام) فرمود:
خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کيفر را بر معصيتش قرار داده است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آن ها را به سوى بهشتش سوق دهد.
شرح و تفسیر حکمت 368
فلسفه ثواب و عقاب
امام (عليه السلام) در اين کلام نورانى و فشرده و کوتاه به فلسفه ثواب و عقاب در برابر اطاعت و معصيت اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کيفر را بر معصيتش مقرر داشته است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آن ها را به سوى بهشتش سوق دهد»؛ (إِنَّ آللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ، وَ آلْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ، ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِيَاشَةً لَهُمْ إِلَى جَنَّتِهِ).
«ذيادة» در اصل از ماده «ذود» (بر وزن ذوب) به معناى منع کردن و جلوگيرى نمودن است که در قرآن مجيد در سوره قصص آيه 23 درمورد دختران شعيب به آن اشاره شده و مى فرمايد: (وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ)؛ «در کنار چاه آب مدين به جز چوپان ها دو زن را ديد که از رفتن گوسفندان خود به سوى چاه آب جلوگيرى مى کردند».
در کلام نورانى مورد بحث مفهومش اين است که خداوند عقاب را بر گناه قرار داده تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد.
«حياشة» مصدر حاش يحوش ـ آن گونه که ارباب لغت ازجمله ابن منظور در لسان العرب، گفته اند ـ به معناى سوق دادن صيد به سوى دام يا به سوى افرادى که آماده صيد کردن هستند مى باشد سپس به معناى هرگونه سوق دادن، به کار رفته و در کلام نورانى بالا به همين معنا استفاده شده است زيرا امام (عليه السلام) مى فرمايد: خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصيت قرار داده تا بندگانش را به سوى بهشتش سوق دهد. (توجه داشته باشيد که اين واژه اجوف واوى است و اجوف يايى آن به معناى ديگرى است.)
تعبير به «وضع الثواب...» سبب شده است که در ميان شارحان نهج البلاغه بحث هايى درباره هماهنگى اين کلام با مذهب اشاعره يا عدليه صورت گيرد.
مى دانيم اشاعره منکر حسن و قبح عقلى هستند بنابراين اوامر و نواهى را تابع مصالح و مفاسد نمى دانند و همچنين ثواب و عقاب را امر عقلى نمى شمرند بلکه معتقدند همه اين ها قراردادى و طبق وضع شارع مقدس است در حالى که پيروان مکتب عدل (شيعه ومعتزله) معتقدند که حسن و قبح، عقلى است؛ آنچه خداوند امر فرموده داراى مصلحتى بوده و آنچه نهى کرده داراى مفسده اى و اين مصالح و مفاسد سبب اوامر و نواهى پروردگار شده است. ثواب و عقاب نيز يک امر عقلى است چراکه مطيع و عاصى نمى توانند در ترازوى عقل يکسان باشند به همين دليل خداوند به مطيعان پاداش نيک و به عاصيان کيفر و مجازات مى دهد.
ولى قابل توجه اين که اگر خداوند هيچ ثواب و عقابى بر اطاعت و معصيت قرار ندهد بلکه همان مصالح و مفاسد را که در طاعات و معاصى است سبب امر و نهى قرار دهد کارى برخلاف عدالت و حکمت و حکم عقل انجام نداده است.
مثلاً اگر طبيب به بيمار دستور دهد فلان دارو را مصرف کن و اين امر طبيب داراى فوائدى براى اين بيمار باشد همين نکته براى صحت امر طبيب کافى است و نياز به پاداش و جزاى اضافه اى ندارد و همچنين اگر بيمار را از بعضى کارها بازدارد به دليل زيانى که در آن کارهاست، نهى او حکيمانه است و نيازى به کيفر ندارد.
اوامر و نواهى الهى نيز اگر تنها به دليل مصالح و مفاسد آن ها باشد کاملاً حکيمانه است و نيازى به پاداش و کيفر ندارد. ولى خداوند براى لطف و رحمت بيشتر و ايجاد انگيزه در طاعات و نفرت از معاصى، براى اطاعت ثوابى قرار داده و براى معصيت عقابى. اين درواقع شبيه همان قاعده لطف است که ارباب علم کلام مى گويند و خلاصه اش اين است که شخص حکيم هنگامى که چيزى را از کسى مى خواهد آنچه او را به اطاعت نزديک مى کند و از معصيت بازمى دارد در نظر مى گيرد بى آن که او را اجبار کرده باشد: (اللُّطفُ هو ما يکونُ المکلَّفُ معه أقرَبَ إلى فعلِ الطاعةِ وأبعَد مِن فِعلِ المَعصيةِ ولم يَکُن له حظٌّ فى التَّمکينِ (أي القدرَةِ) ولم يبلُغْ حَدَّ الإلجاءِ).
بنابراين حسن و قبح عقلى، و وضع ثواب و عقاب بر طاعت و معصيت بر اساس حکمت الهى نه تنها منافاتى با يکديگر ندارند بلکه مويد يکديگرند. نکته
آيا ثواب، تفضّل است يا استحقاق؟
در ذيل خطبه 216 در جلد هشتم، اين مسئله را مطرح کرديم که آيا پاداش هاى الهى بر اساس استحقاقى است که بندگان پيدا مى کنند و يا نوعى تفضل و کرم پروردگار است. در اين مسئله اختلاف نظر فراوانى در ميان علماى علم کلام به ويژه اشاعره و معتزله وجود دارد.
مهمترين دليلى که طرفداران استحقاق مى گويند اين است که اطاعت فرمان خدا غالبآ با مشکلاتى همراه است. چگونه ممکن است خداوند حکيم عادل اين مشکلات را بر بندگان خود تحميل کند و اجر و پاداشى در برابر آن قرار ندهد در حالى که ازنظر فقهى هر کسى براى ديگرى کارى انجام دهد يا بايد اجرة المثل به او داد و يا اجرة المسمى، مگر آن که خودش قصد تبرع داشته باشد.
ولى به يقين قياس اين دو با يکديگر قياس مع الفارق است. کارگر و اجيرى که براى ما کار مى کند مشکلى را از ما حل مى کند و خدمتى براى ما انجام مى دهد نه اين که مشکل خود را حل کند. ولى اطاعت فرمان هاى پروردگار خدمتى به خداوند نيست بلکه خدمتى به خود ماست زيرا يقين داريم که تمام آن ها داراى مصالحى است که عايد ما مى شود و به تعبير ديگر، شبيه دستورى است که طبيب به بيمار مى دهد. آيا اگر بيمار دستور طبيب را اجرا کند و سلامتى خود را بازيابد حق دارد از طبيب تقاضاى اجرتى در برابر زحمت خوردن داروهاى تلخ کند؟ فرمان هاى پروردگار درمورد واجبات و محرمات همه از اين قبيل است.
بنابراين نتيجه مى گيريم که اگر خداوند پاداشى مى دهد صرفآ تفضل است، شبيه جايزه هايى که به نفرهاى اول در امتحانات مى دهند. مسلم است که آن ها خدمتى به خودشان کرده اند نه به استادشان ولى استاد براى تشويق تفضلاً جايزه اى هم به آن ها مى دهد.
کلام حکيمانه مذکور نيز اشاره به همين معنا مى کند که خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصيت قرار داده است تا بندگانش را از عذاب نجات داده و به سوى بهشت سوق دهد. يعنى اين ثواب و عقاب نيز مصلحتى دارد که عايد بندگان مى شود.
اين سخن را با حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پايان مى دهيم، آن جا که فرمود: «لَنْ يدْخِلَ الْجَنَّةَ أَحَداً عَمَلُهُ، قالُوا: وَ لا أَنْتَ يا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ: وَ لا أَنَا، الاَّ أَنْ يتَغَمَّدَنِى اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ!؛ هيچ کس را عملش وارد بهشت نمى سازد. عرض کردند: حتى خود شما اى رسول خدا؟! فرمود: آرى، من هم چنين هستم، مگر اين که رحمت خدا شامل من شود!».
و در ذيل حديث آمده است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) دست مبارک را بر سر خود نهاد و با صداى بلند جمله بالا را بيان کرد. يعنى يقين بدانيد که من هم مشمول اين حکم هستم.
امام (عليه السلام) در اين کلام نورانى و فشرده و کوتاه به فلسفه ثواب و عقاب در برابر اطاعت و معصيت اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کيفر را بر معصيتش مقرر داشته است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آن ها را به سوى بهشتش سوق دهد»؛ (إِنَّ آللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ، وَ آلْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ، ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِيَاشَةً لَهُمْ إِلَى جَنَّتِهِ).
«ذيادة» در اصل از ماده «ذود» (بر وزن ذوب) به معناى منع کردن و جلوگيرى نمودن است که در قرآن مجيد در سوره قصص آيه 23 درمورد دختران شعيب به آن اشاره شده و مى فرمايد: (وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ)؛ «در کنار چاه آب مدين به جز چوپان ها دو زن را ديد که از رفتن گوسفندان خود به سوى چاه آب جلوگيرى مى کردند».
در کلام نورانى مورد بحث مفهومش اين است که خداوند عقاب را بر گناه قرار داده تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد.
«حياشة» مصدر حاش يحوش ـ آن گونه که ارباب لغت ازجمله ابن منظور در لسان العرب، گفته اند ـ به معناى سوق دادن صيد به سوى دام يا به سوى افرادى که آماده صيد کردن هستند مى باشد سپس به معناى هرگونه سوق دادن، به کار رفته و در کلام نورانى بالا به همين معنا استفاده شده است زيرا امام (عليه السلام) مى فرمايد: خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصيت قرار داده تا بندگانش را به سوى بهشتش سوق دهد. (توجه داشته باشيد که اين واژه اجوف واوى است و اجوف يايى آن به معناى ديگرى است.)
تعبير به «وضع الثواب...» سبب شده است که در ميان شارحان نهج البلاغه بحث هايى درباره هماهنگى اين کلام با مذهب اشاعره يا عدليه صورت گيرد.
مى دانيم اشاعره منکر حسن و قبح عقلى هستند بنابراين اوامر و نواهى را تابع مصالح و مفاسد نمى دانند و همچنين ثواب و عقاب را امر عقلى نمى شمرند بلکه معتقدند همه اين ها قراردادى و طبق وضع شارع مقدس است در حالى که پيروان مکتب عدل (شيعه ومعتزله) معتقدند که حسن و قبح، عقلى است؛ آنچه خداوند امر فرموده داراى مصلحتى بوده و آنچه نهى کرده داراى مفسده اى و اين مصالح و مفاسد سبب اوامر و نواهى پروردگار شده است. ثواب و عقاب نيز يک امر عقلى است چراکه مطيع و عاصى نمى توانند در ترازوى عقل يکسان باشند به همين دليل خداوند به مطيعان پاداش نيک و به عاصيان کيفر و مجازات مى دهد.
ولى قابل توجه اين که اگر خداوند هيچ ثواب و عقابى بر اطاعت و معصيت قرار ندهد بلکه همان مصالح و مفاسد را که در طاعات و معاصى است سبب امر و نهى قرار دهد کارى برخلاف عدالت و حکمت و حکم عقل انجام نداده است.
مثلاً اگر طبيب به بيمار دستور دهد فلان دارو را مصرف کن و اين امر طبيب داراى فوائدى براى اين بيمار باشد همين نکته براى صحت امر طبيب کافى است و نياز به پاداش و جزاى اضافه اى ندارد و همچنين اگر بيمار را از بعضى کارها بازدارد به دليل زيانى که در آن کارهاست، نهى او حکيمانه است و نيازى به کيفر ندارد.
اوامر و نواهى الهى نيز اگر تنها به دليل مصالح و مفاسد آن ها باشد کاملاً حکيمانه است و نيازى به پاداش و کيفر ندارد. ولى خداوند براى لطف و رحمت بيشتر و ايجاد انگيزه در طاعات و نفرت از معاصى، براى اطاعت ثوابى قرار داده و براى معصيت عقابى. اين درواقع شبيه همان قاعده لطف است که ارباب علم کلام مى گويند و خلاصه اش اين است که شخص حکيم هنگامى که چيزى را از کسى مى خواهد آنچه او را به اطاعت نزديک مى کند و از معصيت بازمى دارد در نظر مى گيرد بى آن که او را اجبار کرده باشد: (اللُّطفُ هو ما يکونُ المکلَّفُ معه أقرَبَ إلى فعلِ الطاعةِ وأبعَد مِن فِعلِ المَعصيةِ ولم يَکُن له حظٌّ فى التَّمکينِ (أي القدرَةِ) ولم يبلُغْ حَدَّ الإلجاءِ).
بنابراين حسن و قبح عقلى، و وضع ثواب و عقاب بر طاعت و معصيت بر اساس حکمت الهى نه تنها منافاتى با يکديگر ندارند بلکه مويد يکديگرند. نکته
آيا ثواب، تفضّل است يا استحقاق؟
در ذيل خطبه 216 در جلد هشتم، اين مسئله را مطرح کرديم که آيا پاداش هاى الهى بر اساس استحقاقى است که بندگان پيدا مى کنند و يا نوعى تفضل و کرم پروردگار است. در اين مسئله اختلاف نظر فراوانى در ميان علماى علم کلام به ويژه اشاعره و معتزله وجود دارد.
مهمترين دليلى که طرفداران استحقاق مى گويند اين است که اطاعت فرمان خدا غالبآ با مشکلاتى همراه است. چگونه ممکن است خداوند حکيم عادل اين مشکلات را بر بندگان خود تحميل کند و اجر و پاداشى در برابر آن قرار ندهد در حالى که ازنظر فقهى هر کسى براى ديگرى کارى انجام دهد يا بايد اجرة المثل به او داد و يا اجرة المسمى، مگر آن که خودش قصد تبرع داشته باشد.
ولى به يقين قياس اين دو با يکديگر قياس مع الفارق است. کارگر و اجيرى که براى ما کار مى کند مشکلى را از ما حل مى کند و خدمتى براى ما انجام مى دهد نه اين که مشکل خود را حل کند. ولى اطاعت فرمان هاى پروردگار خدمتى به خداوند نيست بلکه خدمتى به خود ماست زيرا يقين داريم که تمام آن ها داراى مصالحى است که عايد ما مى شود و به تعبير ديگر، شبيه دستورى است که طبيب به بيمار مى دهد. آيا اگر بيمار دستور طبيب را اجرا کند و سلامتى خود را بازيابد حق دارد از طبيب تقاضاى اجرتى در برابر زحمت خوردن داروهاى تلخ کند؟ فرمان هاى پروردگار درمورد واجبات و محرمات همه از اين قبيل است.
بنابراين نتيجه مى گيريم که اگر خداوند پاداشى مى دهد صرفآ تفضل است، شبيه جايزه هايى که به نفرهاى اول در امتحانات مى دهند. مسلم است که آن ها خدمتى به خودشان کرده اند نه به استادشان ولى استاد براى تشويق تفضلاً جايزه اى هم به آن ها مى دهد.
کلام حکيمانه مذکور نيز اشاره به همين معنا مى کند که خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصيت قرار داده است تا بندگانش را از عذاب نجات داده و به سوى بهشت سوق دهد. يعنى اين ثواب و عقاب نيز مصلحتى دارد که عايد بندگان مى شود.
اين سخن را با حديثى از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پايان مى دهيم، آن جا که فرمود: «لَنْ يدْخِلَ الْجَنَّةَ أَحَداً عَمَلُهُ، قالُوا: وَ لا أَنْتَ يا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ: وَ لا أَنَا، الاَّ أَنْ يتَغَمَّدَنِى اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ!؛ هيچ کس را عملش وارد بهشت نمى سازد. عرض کردند: حتى خود شما اى رسول خدا؟! فرمود: آرى، من هم چنين هستم، مگر اين که رحمت خدا شامل من شود!».
و در ذيل حديث آمده است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) دست مبارک را بر سر خود نهاد و با صداى بلند جمله بالا را بيان کرد. يعنى يقين بدانيد که من هم مشمول اين حکم هستم.
اشاره به اين که پاداش الهى به قدرى پراهميت است که اگر بنا بود ما اجر و مزدى از خداوند طلبکار باشيم اين پاداش هاى عظيم و اين بهشت جاويدان بسيار فراتر از اعمال ما بود.
* * *