بخش دوم

وَإِنَّما يَنْظُرُ آلْمُؤْمِنُ إِلَى آلدُّنْيَا بِعَيْنِ آلاِعْتِبَارِ، وَيَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ آلاِضْطِرَارِ، وَ يَسْمَعُ فِيهَا بِأُذُنِ آلْمَقْتِ وَ آلْإِبْغَاضِ، إِنْ قِيلَ أَثْرَى قِيلَ أَکْدَى! وَإِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَ لَمْ يَأْتِهِمْ «يَوْمٌ فِيهِ يُبْلِسُونَ».

(امام (عليه السلام) فرمود:) انسان مومن، تنها با چشم عبرت به دنيا مى نگرد، از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره مى گيرد و آهنگ دلرباى آن را با بغض و نفرت مى شنود. هرگاه گفته شود فلان کس توانگر شد (ديرى نمى پايد که) گفته مى شود بدبخت و بى نوا گشت و هرگاه مردم از فکر بقاى او (در اين جهان) شاد شوند (چيزى نمى گذرد که) خبر مرگ او آن ها را محزون مى کند. اين حال دنياى آنهاست و هنوز روزى که در آن به راستى غمگين و مأيوس شوند (روز رستاخيز) فرانرسيده است.

شرح و تفسیر بخش دوم
شيوه مؤمنان راستين
امام (عليه السلام) در اين بخش به بيان حالات مومنانى مى پردازد که به عکس دنياپرستان، قناعت پيشه و ساده زيست هستند، مى فرمايد: «انسان مومن، تنها با چشم عبرت به دنيا مى نگرد از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره مى گيرد و آهنگ دلرباى آن را با بغض و دشمنى مى شنود»؛ (وَ إِنَّما يَنْظُرُ آلْمُؤْمِنُ إِلَى آلدُّنْيَا بِعَيْنِ آلاِعْتِبَارِ، وَيَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ آلاِضْطِرَارِ، وَ يَسْمَعُ فِيهَا بِأُذُنِ آلْمَقْتِ وَآلْإِبْغَاضِ).
«يقتات» از مادّه «قوت» به معنى بهره گيرى از قوت دنياست و «مقت» به معنى غضب و «ابغاض» به معنى خشم است.
آرى! مومنان راستين چشم عبرت بين دارند و گوشى که حقايق را مى شنود و در برابر نداى شيطان وهواى نفس، بدبين و خشمگين اند آن ها بر اساس کفاف و عفاف زندگى مى کنند و به اندازه نياز از دنيا بهره مى گيرند و خود را آلوده آنچه دنياپرستان گرفتارش هستند، نمى کنند.
درست است که آنچه امام (عليه السلام) درباره مومنان مى فرمايد به صورت جمله خبريه است ولى درواقع، منظور، امر کردن است يعنى شخص مومن بايد به ديده عبرت به دنيا بنگرد و به مقدار ضرورت از آن قناعت کند و پيام دنيا و دنياپرستان را با خشم بشنود.
مرحوم علامه مجلسى در جلد 22 بحارالانوار حديثى از امام صادق (عليه السلام) نقل مى کند که مناسب اين مقام است. امام (عليه السلام) مى فرمايد: سلمان فارسى از بازار آهنگران در کوفه عبور مى کرد، جوانى را ديد که ناگهان صيحه اى زد و به روى زمين افتاد، مردم اطراف او جمع شدند و هنگامى که سلمان را ديدند به او گفتند: اى بنده مقرب خدا! اين جوان گرفتار بيمارى صرع است چيزى در گوش او بخوان تا شفا يابد. سلمان نزديک او شد جوان به هوش آمد و چشم باز کرد و به سلمان گفت: اى بنده خدا! آن گونه که اين ها خيال مى کنند من بيمار نيستم از کنار اين آهنگران عبور مى کردم که ديدم با پتک بر آهن مى کوبند؛ به ياد اين آيه شريفه افتادم که مى فرمايد: (وَلَهُمْ مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ)؛ «و براى آنان گرزهايى از آهن (سوزان) است». هنگامى که به ياد اين آيه افتادم از ترس عذاب الهى هوش از سرم پريد، سلمان او را به عنوان برادر خويش برگزيد و در قلبش شيرينى محبت الهى وارد شد و همچنان با او بود تا زمانى که آن جوان بيمار شد. سلمان به سراغ او آمد و در کنار بالينش نشست، جوان در حال جان دادن بود، سلمان به فرشته مرگ خطاب کرد و گفت: با اين برادرم مدارا کن، فرشته مرگ به او گفت: اى بنده خدا من با همه مومنان مدارا مى کنم.
اميرمؤمنان (عليه السلام) در پايان مى فرمايد: «وضع دنيا به قدرى ناپايدار است که هرگاه گفته شود فلان کس توانگر شد (ديرى نمى پايد که) گفته مى شود بى خير و بى نوا گشت و هرگاه از فکر بقاى او (در اين جهان) شاد شوند (چيزى نمى گذرد که) خبر مرگ او آن ها را محزون مى کند. اين حال دنياى آنهاست و هنوز روزى که در آن غمگين و مأيوس شوند فرانرسيده است»؛ (إِنْ قِيلَ أَثْرَى قِيلَ أَکْدَى! وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَلَمْ يَأْتِهِمْ «يَوْمٌ فِيهِ يُبْلِسُونَ»).
«اثرى» به معناى توانگر شد از ماده «ثروت» گرفته شده است.
«اکدى» به معناى بخيل و فقير و بى نوا گرديد از ماده «کُدية» (بر وزن حُجره) در اصل به معناى سختى و صلابت زمين است سپس آن را به افراد بخيل و گاه فقير اطلاق کرده اند.
«يبلسون» از ماده «ابلاس» در اصل به معناى اندوه است و به معناى يأس و نااميدى نيز به کار مى رود.
امام (عليه السلام) در اين بخش از کلام خود بى اعتبارى و سرعت تغيير دنيا را بيان مى فرمايد و نشان مى دهد که ميان توانگرى و فقر و همچنين زندگى و مرگ فاصله چندانى نيست؛ شب مى خوابد و توانگر است، صبح برمى خيزد و فقير، چراکه ثروت هاى او براثر حادثه اى بر باد رفته و ورشکست شده و به خاک سياه نشسته است.

گاه در نهايت سلامت وشادابى زندگى مى کند اما حوادث پيش بينى نشده ناگهان خرمن زندگى او را درو مى کند و همه را متحير مى سازد.
قرآن مجيد نيز ناپايدارى دنيا را بارها به گياهانى تشبيه مى کند که در فصل بهار مى رويند و سرسبز و خرم و پرطراوت اند اما چيزى نمى گذرد که خزان فرامى رسد و همگى خشکيده وزرد مى شوند و تندباد خزان، آن ها را جدا کرده و به هر سو پراکنده مى کند.
تهامى، شاعر و اديب نکته دان شيعه و شهيد راه ولايت قصيده معروفى دارد که به مناسبت از دست دادن فرزند دلبندش سروده و از بهترين اشعار عرب در اين زمينه است و با اين شعر آغاز مى شود:
حُکْمُ المَنِيَّةِ فِي البَرِيَّةِ جاري *** ما هذِهِ الدُّنيا بِدارِ قَرارِ
حکم مرگ در تمام انسان ها جارى است و اين جهان جاى قرار وثبات نيست.
سپس مى افزايد:
بَيْنا تَرى الإنسانَ فيها مُخْبِرآ *** حتّى يُرى خَبَرآ مِن الأخبارِ
در حالى که انسان زنده است و از حوادث مختلف خبر مى دهد ناگهان طومار زندگانى اش پيچيده مى شود و خودش جزء اخبار مى گردد.

* * *