تفسیر بخش چهارم
ثُمَّ إِنَّ آللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلي الله عليه و آله) بِالْحَقِّ حِينَ دَنَا مِنَ آلدُّنْيَا آلْإِنْقِطَاعُ، وَأَقْبَلَ مِنَ آلاْخِرَةِ آلْإِطِّلاعُ، وَأَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ، وَقَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ، وَخَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ، وَأَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ، فِي آنْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا، وَآقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا، وَتَصَرُّمٍ مِنْ أَهْلِهَا، وَآنْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا، وَآنْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا، وَعَفَاءٍ مِنْ أَعْلامِهَا، وَتَکَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا، وَقِصَرٍ مِنْ طُولِهَا.
جَعَلَهُ آللهُ بَلاغاً لِرِسَالَتِهِ، وَکَرَامَةً لِأُمَّتِهِ، وَرَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ، وَرِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ، وَشَرَفاً لِأَنْصَارِهِ.
ترجمه
خداوند سبحان محمّد (صلي الله عليه و آله) را زمانى به حق مبعوث کرد که دنيا به پايانش نزديک گشته، نشانه هاى آخرت مشرف شده بود؛ روشنايى نشاط انگيزش به ظلمت گراييده و اهل خود را در رنج و مشقّت، بر سر پا نگه داشته بود، در زمانى که بسترش ناهموار بود و حياتش رو به زوال مى رفت، عمرش پايان مى گرفت وعلامات زوالش نزديک شده بود. اهلش در حال نابودى بودند، حلقه هايش درهم شکسته، اسبابش از هم گسيخته، پرچم هايش کهنه و پوسيده، عيوبش آشکارشده و طول عمرش به کوتاهى گراييده بود. در چنين شرايطى خداوند پيامبر را ابلاغ کننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش، و همچون فصل بهار براى اهل زمانش بود و مايه سربلندى ياران و اسباب شرف انصارش.
شرح و تفسیر
ظهور اسلام همچون بهاران بود
امام (عليه السلام) در فصل سابق بحث غرّايى درباره عظمت اسلام و ويژگى هاى مهمّ آن، ضمن تعبيرات عميق و گويايى بيان فرمود. به دنبال آن در اين فصل درباره آورنده اين دين، يعنى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) و به خصوص شرايط بسيار سختى که در آن، پيامبر (صلي الله عليه و آله) قيام کرد، سخن مى گويد. در فصل آينده اهمّيّت قرآن مجيد را که مهم ترين معجزه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) و قانون اساسى اسلام است، مطرح مى کند.
در اين فصل ـ همان گونه که گفته شد ـ بيش از همه چيز روى شرايط سخت عصر جاهليّت وزمان قيام پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) انگشت مى نهد وضمن چهارده جمله کوتاه، ويژگى هاى آن زمان را برمى شمرد، مى فرمايد: «خداوند سبحان محمّد (عليه السلام) را هنگامى به حق مبعوث کرد که دنيا به پايانش نزديک شده، ونشانه هاى آخرت مشرف شده بود، روشنايى نشاط انگيز آن به ظلمت گراييده واهل خود را در رنج و مشقّت، بر سر پا نگه داشته بود»؛ (ثُمَّ إِنَّ آللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلي الله عليه و آله) بِالْحَقِّ حِينَ دَنَا مِنَ آلدُّنْيَا آلْإِنْقِطَاعُ، وَأَقْبَلَ مِنَ آلاْخِرَةِ آلْإِطِّلاعُ، وَأَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ، وَقَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ).
در ادامه مى افزايد: «در زمانى که بسترش ناهموار بود و حياتش رو به زوال مى رفت، عمرش پايان مى گرفت و علامات زوالش نزديک شده بود»؛ (وَخَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ، وَأَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ، فِي آنْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا، وَآقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا{6}). سپس مى افزايد: «اهلش در حال نابودى بودند، حلقه هايش درهم شکسته، اسبابش از هم گسيخته، پرچم هايش کهنه و پوسيده، عيوبش آشکارشده و طول عمرش به کوتاهى گراييده بود»؛ (وَتَصَرُّمٍ{7} مِنْ أَهْلِهَا، وَآنْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا، وَآنْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا، وَعَفَاءٍ{8} مِنْ أَعْلامِهَا، وَتَکَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا، وَقِصَرٍ مِنْ طُولِهَا).
اين تعبيرات چهارده گانه، همه اشاره به اين است که جهان رو به زوال مى رود و ما در بخش آخرين آن قرار گرفته ايم. امکانات، نعمت ها، مواهب و استعدادها در همه ابعاد رو به زوال است.
سپس مى فرمايد: «در چنين شرايطى، خداوند پيامبر را ابلاغ کننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش؛ همچون فصل بهار براى اهل زمانش بود و مايه سربلندى ياران و اسباب شرف انصارش»؛ (جَعَلَهُ آللهُ بَلاغاً لِرِسَالَتِهِ، وَکَرَامَةً لِأُمَّتِهِ، وَرَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ، وَرِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ، وَشَرَفاً لِأَنْصَارِهِ).
آرى! اين پيامبر بزرگ در بخش پايانى جهان، بهارى خرّم و سرسبز آفريد وپيروان خود را به اوج افتخار و قلّه پيروزى رساند و همه را از برکات وجود خود برخوردار کرد و در آن شام تيره، خورشيد درخشانى را طالع ساخت.
پاسخ به يک سؤال مهم
با توجّه به آنچه در اين جملات امام (عليه السلام) آمد قسمت اعظم عمر دنيا گذشته وآنچه باقى مانده، بخش کمتر آن است، از آيات مختلف قرآن نيز همين معنا به خوبى استفاده مى شود. در آيه يک سوره انبيا مى خوانيم: (اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِى غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ)؛ «حساب مردم به آنان نزديک شده، در حالى که در غفلت اند و روى گردان اند».
در نخستين آيه سوره قمر آمده است: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ)؛ «قيامت نزديک شد و ماه از هم شکافت» و در آيه 6 و 7 سوره معارج مى خوانيم: (إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدآ * وَنَرَاهُ قَرِيبآ)؛ «و ما آن را نزديک مى بينيم * همان روزى که آسمان همچون فلز گداخته مى شود» و آيات ديگر.
اکنون اين سؤال پيش مى آيد که مگر عمر دنيا چه اندازه است که بيشتر آن گذشته باشد؟ حدود 14 قرن از بعثت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى گذرد و ممکن است قرون زياد ديگرى نيز به همين منوال بگذرد، در حالى که ما اثرى از زوال دنيا وآغاز قيامت احساس نمى کنيم.
مفسّران نهج البلاغه در اين جا گفت وگوى زيادى دارند؛ گويى در بن بست قرار گرفته و هر کدام راهى براى گشودن بن بست جست وجو مى کنند. بعضى نيز بعد از گفت و گوهاى زياد، اعتراف به عجز کرده و سکوت را شايسته تر شمرده اند.
جالب اين که درباره مقدار عمر دنيا هر کس چيزى گفته است، بعضى 5 هزار سال، بعضى 7 هزار و بعضى 12 هزار و بعضى بيشتر از آن، و شگفت تر اين که بعضى مقدار اضافى از ماه ها و روزها را نيز در کنار سال ها قيد کرده و مثلاً گفته اند: 7 هزار سال و پنج ماه و بيست روز، در حالى که به نظر مى رسد هيچ کدام مدرک معتبرى براى گفتار خود ندارند و سخن همه آن ها بر حدس و گمان استوار است و به اصطلاح، تيرى است در تاريکى. بهتر اين است که ما بى آن که درصدد تعيين عمر دنيا به سال و ماه و روز باشيم به سراغ پاسخ سؤال فوق برويم و ببينيم چگونه باقى مانده عمر دنيا در برابر گذشته آن مقدار کمى است؟ در اين جا پاسخ هاى متعددى ذکر شده که از همه بهتر اين پاسخ است:
دانش امروزى و همچنين روايات اسلامى، تاريخى طولانى براى زندگى انسان ها بر صفحه زمين قائل هستند که در مقايسه با آن، باقى مانده عمر انسان بر روى زمين، ممکن است کوتاه باشد.
در پاره اى از روايات، آمده است: «آيا گمان مى کنيد که خداوند هيچ مخلوقى غير از شما انسان ها نيافريد، در حالى که قبل از شما هزاران نسل انسان بوده و شما در آخر آن ها قرار داريد».
بنابراين آنچه در اين بخش از خطبه آمده است و همچنين اشاراتى که در آيات مختلف قرآن به اين مسئله شده که باقى مانده عمر دنيا کوتاه است، مشکلى ايجاد نمى کند.
تفسير ديگرى که براى تعبيرات مذکور بيان شده اين است که منظور از انقطاع و روى آوردن آخرت، پايان زندگى انسان ها يا امّت هاست، زيرا مدّت عمر آدمى کوتاه است و چيزى نمى گذرد که مرگ او فرا مى رسد.
اگر خوب در جمله هاى چهارده گانه مورد بحث دقّت کنيم تصديق خواهيم کرد که اين تفسير با صدر و ذيل جمله هاى مذکور سازگار نيست، زيرا چيدمان کلام امام (عليه السلام) نشان مى دهد که بيان حضرت مربوط به کل دنياست، نه امت يا نسل خاصى از انسان. نکته
آرى، او بهار بود!
امام (عليه السلام) در پايان اين بخش، اشاره به افتخار آفرينى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) درباره پيروانش فرموده، او را به منزله فصل بهار براى اهل زمانش و مايه شرف و رفعت اعوان و انصارش دانسته است.
اگر نگاهى به تاريخ عصر جاهليّت بيفکنيم و بعد تحوّل و انقلابى را که براثر قيام پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پديد آمد در نظر بگيريم حقيقت جمله هاى امام (عليه السلام) را به خوبى درک خواهيم کرد. عرب جاهلى که به عنوان انسانى نيمه وحشى محسوب مى شد و فاقد هرگونه موقعيت اجتماعى و تاريخى بود در سايه قيام پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) چنان عظمتى پيدا کرد که در تاريخ عالم بى سابقه يا کم سابقه بود. پيروان پيغمبر اسلام (صلي الله عليه و آله) اعم از عرب و عجم نه تنها حکومت گسترده اى در بخش عمده جهان آن روز تشکيل دادند، بلکه قلّه هاى علم و دانش را نيز فتح کردند؛ آن چنان که علوم اسلامى سرانجام سرچشمه انقلاب علمى اروپا و به اصطلاح «رنسانس» شد و هم اکنون نيز اگر مسلمانان به گذشته خود بازگردند و ارزش هاى اسلامى را زنده کنند، باز از پيشروان و پيشتازان صحنه هاى علمى وسياسى و اقتصادى خواهند بود.
* * *
امام (عليه السلام) در فصل سابق بحث غرّايى درباره عظمت اسلام و ويژگى هاى مهمّ آن، ضمن تعبيرات عميق و گويايى بيان فرمود. به دنبال آن در اين فصل درباره آورنده اين دين، يعنى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) و به خصوص شرايط بسيار سختى که در آن، پيامبر (صلي الله عليه و آله) قيام کرد، سخن مى گويد. در فصل آينده اهمّيّت قرآن مجيد را که مهم ترين معجزه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) و قانون اساسى اسلام است، مطرح مى کند.
در اين فصل ـ همان گونه که گفته شد ـ بيش از همه چيز روى شرايط سخت عصر جاهليّت وزمان قيام پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) انگشت مى نهد وضمن چهارده جمله کوتاه، ويژگى هاى آن زمان را برمى شمرد، مى فرمايد: «خداوند سبحان محمّد (عليه السلام) را هنگامى به حق مبعوث کرد که دنيا به پايانش نزديک شده، ونشانه هاى آخرت مشرف شده بود، روشنايى نشاط انگيز آن به ظلمت گراييده واهل خود را در رنج و مشقّت، بر سر پا نگه داشته بود»؛ (ثُمَّ إِنَّ آللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلي الله عليه و آله) بِالْحَقِّ حِينَ دَنَا مِنَ آلدُّنْيَا آلْإِنْقِطَاعُ، وَأَقْبَلَ مِنَ آلاْخِرَةِ آلْإِطِّلاعُ، وَأَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ، وَقَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ).
در ادامه مى افزايد: «در زمانى که بسترش ناهموار بود و حياتش رو به زوال مى رفت، عمرش پايان مى گرفت و علامات زوالش نزديک شده بود»؛ (وَخَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ، وَأَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ، فِي آنْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا، وَآقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا{6}). سپس مى افزايد: «اهلش در حال نابودى بودند، حلقه هايش درهم شکسته، اسبابش از هم گسيخته، پرچم هايش کهنه و پوسيده، عيوبش آشکارشده و طول عمرش به کوتاهى گراييده بود»؛ (وَتَصَرُّمٍ{7} مِنْ أَهْلِهَا، وَآنْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا، وَآنْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا، وَعَفَاءٍ{8} مِنْ أَعْلامِهَا، وَتَکَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا، وَقِصَرٍ مِنْ طُولِهَا).
اين تعبيرات چهارده گانه، همه اشاره به اين است که جهان رو به زوال مى رود و ما در بخش آخرين آن قرار گرفته ايم. امکانات، نعمت ها، مواهب و استعدادها در همه ابعاد رو به زوال است.
سپس مى فرمايد: «در چنين شرايطى، خداوند پيامبر را ابلاغ کننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش؛ همچون فصل بهار براى اهل زمانش بود و مايه سربلندى ياران و اسباب شرف انصارش»؛ (جَعَلَهُ آللهُ بَلاغاً لِرِسَالَتِهِ، وَکَرَامَةً لِأُمَّتِهِ، وَرَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ، وَرِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ، وَشَرَفاً لِأَنْصَارِهِ).
آرى! اين پيامبر بزرگ در بخش پايانى جهان، بهارى خرّم و سرسبز آفريد وپيروان خود را به اوج افتخار و قلّه پيروزى رساند و همه را از برکات وجود خود برخوردار کرد و در آن شام تيره، خورشيد درخشانى را طالع ساخت.
پاسخ به يک سؤال مهم
با توجّه به آنچه در اين جملات امام (عليه السلام) آمد قسمت اعظم عمر دنيا گذشته وآنچه باقى مانده، بخش کمتر آن است، از آيات مختلف قرآن نيز همين معنا به خوبى استفاده مى شود. در آيه يک سوره انبيا مى خوانيم: (اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِى غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ)؛ «حساب مردم به آنان نزديک شده، در حالى که در غفلت اند و روى گردان اند».
در نخستين آيه سوره قمر آمده است: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ)؛ «قيامت نزديک شد و ماه از هم شکافت» و در آيه 6 و 7 سوره معارج مى خوانيم: (إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدآ * وَنَرَاهُ قَرِيبآ)؛ «و ما آن را نزديک مى بينيم * همان روزى که آسمان همچون فلز گداخته مى شود» و آيات ديگر.
اکنون اين سؤال پيش مى آيد که مگر عمر دنيا چه اندازه است که بيشتر آن گذشته باشد؟ حدود 14 قرن از بعثت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مى گذرد و ممکن است قرون زياد ديگرى نيز به همين منوال بگذرد، در حالى که ما اثرى از زوال دنيا وآغاز قيامت احساس نمى کنيم.
مفسّران نهج البلاغه در اين جا گفت وگوى زيادى دارند؛ گويى در بن بست قرار گرفته و هر کدام راهى براى گشودن بن بست جست وجو مى کنند. بعضى نيز بعد از گفت و گوهاى زياد، اعتراف به عجز کرده و سکوت را شايسته تر شمرده اند.
جالب اين که درباره مقدار عمر دنيا هر کس چيزى گفته است، بعضى 5 هزار سال، بعضى 7 هزار و بعضى 12 هزار و بعضى بيشتر از آن، و شگفت تر اين که بعضى مقدار اضافى از ماه ها و روزها را نيز در کنار سال ها قيد کرده و مثلاً گفته اند: 7 هزار سال و پنج ماه و بيست روز، در حالى که به نظر مى رسد هيچ کدام مدرک معتبرى براى گفتار خود ندارند و سخن همه آن ها بر حدس و گمان استوار است و به اصطلاح، تيرى است در تاريکى. بهتر اين است که ما بى آن که درصدد تعيين عمر دنيا به سال و ماه و روز باشيم به سراغ پاسخ سؤال فوق برويم و ببينيم چگونه باقى مانده عمر دنيا در برابر گذشته آن مقدار کمى است؟ در اين جا پاسخ هاى متعددى ذکر شده که از همه بهتر اين پاسخ است:
دانش امروزى و همچنين روايات اسلامى، تاريخى طولانى براى زندگى انسان ها بر صفحه زمين قائل هستند که در مقايسه با آن، باقى مانده عمر انسان بر روى زمين، ممکن است کوتاه باشد.
در پاره اى از روايات، آمده است: «آيا گمان مى کنيد که خداوند هيچ مخلوقى غير از شما انسان ها نيافريد، در حالى که قبل از شما هزاران نسل انسان بوده و شما در آخر آن ها قرار داريد».
بنابراين آنچه در اين بخش از خطبه آمده است و همچنين اشاراتى که در آيات مختلف قرآن به اين مسئله شده که باقى مانده عمر دنيا کوتاه است، مشکلى ايجاد نمى کند.
تفسير ديگرى که براى تعبيرات مذکور بيان شده اين است که منظور از انقطاع و روى آوردن آخرت، پايان زندگى انسان ها يا امّت هاست، زيرا مدّت عمر آدمى کوتاه است و چيزى نمى گذرد که مرگ او فرا مى رسد.
اگر خوب در جمله هاى چهارده گانه مورد بحث دقّت کنيم تصديق خواهيم کرد که اين تفسير با صدر و ذيل جمله هاى مذکور سازگار نيست، زيرا چيدمان کلام امام (عليه السلام) نشان مى دهد که بيان حضرت مربوط به کل دنياست، نه امت يا نسل خاصى از انسان. نکته
آرى، او بهار بود!
امام (عليه السلام) در پايان اين بخش، اشاره به افتخار آفرينى پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) درباره پيروانش فرموده، او را به منزله فصل بهار براى اهل زمانش و مايه شرف و رفعت اعوان و انصارش دانسته است.
اگر نگاهى به تاريخ عصر جاهليّت بيفکنيم و بعد تحوّل و انقلابى را که براثر قيام پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) پديد آمد در نظر بگيريم حقيقت جمله هاى امام (عليه السلام) را به خوبى درک خواهيم کرد. عرب جاهلى که به عنوان انسانى نيمه وحشى محسوب مى شد و فاقد هرگونه موقعيت اجتماعى و تاريخى بود در سايه قيام پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) چنان عظمتى پيدا کرد که در تاريخ عالم بى سابقه يا کم سابقه بود. پيروان پيغمبر اسلام (صلي الله عليه و آله) اعم از عرب و عجم نه تنها حکومت گسترده اى در بخش عمده جهان آن روز تشکيل دادند، بلکه قلّه هاى علم و دانش را نيز فتح کردند؛ آن چنان که علوم اسلامى سرانجام سرچشمه انقلاب علمى اروپا و به اصطلاح «رنسانس» شد و هم اکنون نيز اگر مسلمانان به گذشته خود بازگردند و ارزش هاى اسلامى را زنده کنند، باز از پيشروان و پيشتازان صحنه هاى علمى وسياسى و اقتصادى خواهند بود.
* * *
پاورقی ها
«اطّلاع» از ريشه «طلوع» به معناى ظاهر شدن گرفته شده و «اطلاع» به معناى سرکشيدن و آگاهى گرفتن و مشرف بر چيزى شدن است.
«ساق» در اصل به معناى ساق پاست و چون براى انجام کارهاى مشکل و پيچيده، انسان ناچار است بر ساق پا بايستد، اين واژه کنايه از شدّت و مشقّت است. «مهاد» در اصل به معناى بستر است (مانند مهد) سپس به زمين هاى صاف و گسترده، اطلاق شده است. «أزف» از ريشه «ازوف» بر وزن «وقوف» به معناى نزديک شدن گرفته شده است. «قياد» از ريشه «قيد» به معناى در بند کشيدن گرفته شده و «قياد» طنابى است که آن را در گردن حيوان و مانند آن مى افکنند و به پيش مى کشند. جمله «ازف منها قيادآ» به اين معناست که گويى طنابى به گردن دنيا افکنده اند و آن را به سوى پايانش مى کشانند. «اشراط» جمع «شرط» بر وزن «شرف» به معناى علامت است. «تصرّم» از ريشه «صرم» بر وزن «سرو» به معناى قطع کردن و بريدن گرفته شده است و «تصرّم» به معناى پايان گرفتن به کار مى رود. «عَفاء» در معناى مصدرى و اسم مصدرى به کار مى رود؛ يعنى زوال و اضمحلال. عفو و گذشت نيز از همين معنا گرفته شده است؛ زيرا براثر عفو، گناهان گذشته مضمحل مى شود. بحارالانوار، ج 54، ص 336. مرحوم علّامه طباطبايى در تفسير الميزان، ج 4، ص 140، ذيل آيه 1 سوره نساء بحث مفيدى در اين زمينه آورده اند.
«ساق» در اصل به معناى ساق پاست و چون براى انجام کارهاى مشکل و پيچيده، انسان ناچار است بر ساق پا بايستد، اين واژه کنايه از شدّت و مشقّت است. «مهاد» در اصل به معناى بستر است (مانند مهد) سپس به زمين هاى صاف و گسترده، اطلاق شده است. «أزف» از ريشه «ازوف» بر وزن «وقوف» به معناى نزديک شدن گرفته شده است. «قياد» از ريشه «قيد» به معناى در بند کشيدن گرفته شده و «قياد» طنابى است که آن را در گردن حيوان و مانند آن مى افکنند و به پيش مى کشند. جمله «ازف منها قيادآ» به اين معناست که گويى طنابى به گردن دنيا افکنده اند و آن را به سوى پايانش مى کشانند. «اشراط» جمع «شرط» بر وزن «شرف» به معناى علامت است. «تصرّم» از ريشه «صرم» بر وزن «سرو» به معناى قطع کردن و بريدن گرفته شده است و «تصرّم» به معناى پايان گرفتن به کار مى رود. «عَفاء» در معناى مصدرى و اسم مصدرى به کار مى رود؛ يعنى زوال و اضمحلال. عفو و گذشت نيز از همين معنا گرفته شده است؛ زيرا براثر عفو، گناهان گذشته مضمحل مى شود. بحارالانوار، ج 54، ص 336. مرحوم علّامه طباطبايى در تفسير الميزان، ج 4، ص 140، ذيل آيه 1 سوره نساء بحث مفيدى در اين زمينه آورده اند.