تفسیر بخش اوّل

بخش اول
يَا أَيُّهَا النَّاسُ، مَتَاعُ آلدُّنْيَا حُطَامٌ مُوبِىءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ! قُلْعَتُهَا أَحْظَى مِنْ طُمَأْنِينَتِهَا، وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَى مِنْ ثَرْوَتِهَا. حُکِمَ عَلَى مُکْثِرٍ بِالْفَاقَةِ، وَ أُعِينَ مَنْ غَنِيَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ. وَ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَيْهِ کَمَهاً، وَ مَنِ آسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِيرَهُ أَشْجَاناً، لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَى سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ يَشْغَلُهُ، وَ غَمٌّ يَحْزُنُهُ، کَذلِکَ حَتَّى يُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَيُلْقَى بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ، هَيِّناً عَلَى آللّهِ فَنَاؤُهُ، وَ عَلَى آلْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ.

ترجمه
اى مردم! متاع دنيا همچون گياهان خشکيده «وباخيز» است بنابراين از چنين چراگاهى دورى کنيد. دل کندن از آن لذت بخش تر است از دل بستن و اعتماد به آن، و استفاده از آن به مقدار نياز بهتر است از جمع کردن و انباشتن ثروت آن. کسى که از آن بسيار گردآورى کند محکوم به فقر و نيازمندى است و هر آن کس از آن بى نيازى جويد به آسايش و آرامش خود کمک کرده است. کسى که زر و زيورهاى دنيا در نظرش شگفت انگيز باشد قلب او نابينا مى شود و آن کس که عشق آن را به دل بگيرد درونش پر از غم و اندوه مى شود؛ اندوه ها بر کانون قلبش پيوسته مى رقصند و همواره غم هاى سنگينى او را مشغول مى سازد و غمى جانکاه او را محزون مى نمايد. اين وضع همچنان ادامه مى يابد تا آن جا که (پنجه مرگ) گلويش را مى فشارد و او را به گوشه اى مى افکند در حالى که رگ هاى حياتش قطع شده، مرگ او در پيشگاه خداوند بى اهميت و افکندنش به گورستان براى دوستانش آسان است.
شرح و تفسیر
سرنوشت دنياپرستان
امام (عليه السلام) در اين کلام نورانى در دو بخش که هرکدام ديگرى را تکميل مى کند سخن مى گويد. در بخش نخست، بى ارزش بودن دنيا را با تعبيرات قاطع و کوبنده بيان کرده و داد سخن را در اين قسمت داده و براى دنيا به هفت عيب بزرگ اشاره مى کند.
نخست مى فرمايد: «اى مردم! متاع دنيا همچون گياهان خشکيده وباخيز است بنابراين از چنين چراگاهى دورى کنيد»؛ (يَا أَيُّهَا النَّاسُ، مَتَاعُ آلدُّنْيَا حُطَامٌ مُوبِىءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ!).
چه تعبير جالب و گويايى! زيرا «حطام» در اصل از ماده «حطم» (بر وزن ختم) به معناى شکستن و خرد کردن چيزى گرفته شده است و غالبآ به شکستن اشياء خشک مانند ساقه هاى خشک گياهان اطلاق مى شود و به همين دليل گاهى به کاه، «حطام» اطلاق مى گردد.
امام (عليه السلام) متاع دنيا را در اين جا تشبيه به همان گياهان خشکيده و خردشده اى که آذوقه حيوانات است نموده اما گياهى که با ميکروب وبا آغشته شده و حتى سبب مرگ حيوان مى شود، و به دنبال آن هشدار مى دهد که از اين چراگاه بى ارزش خطرناک دورى کنيد. اين سخن درواقع برگرفته از تعبيرات قرآن مجيد است آن جا که درباره زندگى دنيا مى فرمايد: (اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَتَفاخُرٌ بَينَکُمْ وَتَکاثُرٌ فِى الْأَمْوالِ وَالْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَيثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يکُونُ حُطاماً)؛ «بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است، همانند بارانى که محصولش کشاورزان را در شگفتى فرو مى برد، سپس خشک مى شود به گونه اى که آن را زردرنگ مى بينى؛ سپس تبديل به کاه مى شود!».
ولى امام (عليه السلام) تصريح مى فرمايد که اين گياه خشکيده خرد شده کم ارزش، آلوده به وبا نيز مى باشد که آن را مبدل به شىء خطرناکى مى کند.
سپس در ادامه اين سخن به دو عيب ديگر از عيوب دنيا اشاره کرده، مى فرمايد: «دل کندن از آن لذت بخش تر است از دل بستن واعتماد به آن واستفاده از آن به مقدار نياز بهتر است از جمع کردن و انباشتن ثروت آن»؛ (قُلْعَتُهَا أَحْظَى مِنْ طُمَأْنِينَتِهَا، وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَى مِنْ ثَرْوَتِهَا).
امام (عليه السلام) در اين دو ويژگى، راه استفاده از مواهب دنيا را نشان مى دهد. نخست اين که انسان دل به آن نبندد و به آن اعتماد نکند و ديگر اين که به مقدار نياز و حاجت از آن بهره گيرد و در پى ثروت اندوزى و جمع کردن مال از طريق حرام و حلال نباشد.
بديهى است کسى که دل به دنيا نبندد اکثر نگرانى هاى او برطرف مى شود زيرا دلبستگى به دنيا توأم با نگرانى هاى فراوانى به دليل حفظ يا از دست رفتن آن و حسد حسودان و کينه توزى دشمنان است.
به گفته حافظ:
حافظا ترک جهان گفتن طريق خوش دلى است *** تا نپندارى که احوال جهان داران خوش است
«قُلعَة» به معناى کوچ کردن و دل کندن است و از مادّه «قَلع» (بر وزن نفع) گرفته شده است.
«بُلغَة» به معناى زاد و توشه اى است که انسان با آن به مقصد مى رسد و به تعبير ديگر به معناى مقدار نياز و حاجت است. در چهارمين و پنجمين وصف دنيا مى فرمايد: «کسى که از آن بسيار گردآورى کند محکوم به فقر و نيازمندى است و هر آنکس از آن بى نيازى جويد به آسايش و آرامش او کمک شده است»؛ (حُکِمَ عَلَى مُکْثِرٍ بِالْفَاقَةِ، وَ أُعِينَ مَنْ غَنِيَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ).
دليل آن روشن است، دنياپرستانى که درپى جمع اموال اند غالبآ بخيل اند حتى درباره خويشتن، و بسيارى از آن ها زندگانى فقيرانه اى دارند. ازاين رو بسيارى معتقدند که نيازمندترين افراد در دنيا سلاطين و پادشاهان اند.
اضافه بر اين، اين گونه افراد حريص اند و حرصى که در جمع کردن مال دنيا دارند از تلاشى که فقير براى به دست آوردن نيازهاى خود مى کند بيشتر است. آن ها هرگز سير نمى شوند و به همين دليل فقير واقعى هستند.
معروف است که روزى بهلول بر هارون الرشيد، خليفه عباسى وارد شد و سکه بى ارزشى در دست او گذاشت. هارون بسيار تعجب کرد و با عصبانيت سوال کرد: اين چيست؟ گفت: من نذر کرده بودم سکه اى به فقيرترين مردم بدهم و کسى را از تو فقيرتر نمى شناسم.
امام صادق (عليه السلام) در تأکيد بر گفتار جدش اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايد: «مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الدُّنْيا أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَى الْفَقْرَ بَينَ عَينَيهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَ لَمْ ينَلْ مِنَ الدُّنْيا إِلاَّ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الاْخِرَةُ أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْغِنَى فِى قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ؛ کسى که صبح و شام کند در حالى که بيشترين فکر او متوجه دنيا باشد خداوند فقر را پيش روى او قرار مى دهد و امور او را متشتت مى سازد و از دنيا چيزى بيش از آنچه براى او مقدر شده پيدا نمى کند اما کسى که صبح و شام کند در حالى که بيشترين فکر او متوجه آخرت باشد خداوند غنا و بى نيازى را در قلب او قرار مى دهد و کار او را سامان مى بخشد». سپس در ششمين و هفتمين وصف دنيا مى فرمايد: «کسى که زر و زيورهاى دنيا در نظرش شگفت انگيز باشد نابينايىِ قلب خواهد داشت و آن کس که عشق آن را به دل بگيرد درونش پر از غم و اندوه مى شود؛ اندوه هايى که بر کانون قلبش پيوسته مى رقصند و همواره اندوه سنگينى او را مشغول مى سازد و غمى جانکاه او را محزون مى نمايد»؛ (وَمَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَيْهِ کَمَهاً، وَ مَنِ آسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأتْ ضَمِيرَهُ أَشْجَاناً، لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَى سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ يَشْغَلُهُ، وَ غَمٌّ يَحْزُنُهُ).
چه تعبير گويايى امام (عليه السلام) درباره دنياپرستان فرموده و حالاتى را که ما پيوسته در آن ها مى بينيم به زيباترين وجه بيان فرموده است؛ زرق و برق دنيا انسان را کور مى کند و دلبستگى به آن غم و اندوه را بر قلب مسلط مى سازد زيرا اين دلبستگى سبب مى شود که زياده خواهى کند و هرگاه به آنچه مى خواهد، نرسد اندوهگين مى شود و از آن دردناک تر زمانى است که چيزى را از دست مى دهد.
از سوى ديگر حسودان پيوسته براى از بين بردن امکانات او نقشه مى کشند و دزدان و راهزنان در کمين مال و ثروت او هستند و حوادث پيش بينى نشده هر روز ممکن است بخشى از امکانات او را از ميان بردارد، طلبکاران از او مطالبه کنند و بدهکاران بدهى خود را نپردازند. مجموع اين عوامل غم و اندوه جاويدان را بر قلب او مسلط مى سازد.
«زبرج» به معناى زينت و «کمه» به معناى نابينايى و «شغف» به معناى عشق و علاقه شديد است.
«اشجان» جمع «شَجَن» (بر وزن عجم) به معناى حزن و اندوه است.
«رقص» در لغت به هرگونه حرکت و جولان و غليان، اطلاق مى شود هر چند در اصطلاح عامه به حرکات موزون طرب انگيز گفته مى شود و منظور امام (عليه السلام) اين است که غم و اندوه، پيوسته در کانون قلب آن ها در حرکت است.
«سويداء» «مصغر سوداء» اشاره به دانه سياهى است که به اعتقاد قدما در درون دل وجود دارد و مرکز عشق و علاقه محسوب مى شود و بعيد نيست آن را بتوانيم بر دريچه هاى قلب تطبيق کنيم.
«هم» به معناى دل مشغولى و نگرانى است و «غم» به معناى اندوه است و به گفته مجمع البحرين «هم» به معناى نگرانى اى است که قبل از وقوع حادثه حاصل مى شود و «غم» به معناى اندوهى است که به هنگام وقوع، حاصل مى گردد و «حزن» حالتى است که بعد از گذشتن حادثه رخ مى دهد.
در خطبه 109 نهج البلاغه نيز آمده است: «وَ مَنْ عَشِقَ شَيئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَأَمْرَضَ قَلْبَه؛ کسى که به چيزى عشق ورزد آن چيز چشم او را نابينا و قلب او را بيمار مى کند».
تاريخ نيز نمونه هاى روشنى به ما نشان مى دهد از کسانى که براثر حب دنيا چنان نابينا شدند که واضح ترين مسائل را نمى ديدند. ازجمله در داستان عمر سعد و مأموريت او در کربلا مى خوانيم: هنگامى که ابن زياد اين مأموريت را به او پيشنهاد کرد و وعده حاکميت بر مُلک رى را نيز به او داد ابن سعد امتناع کرد و گفت: مرا معذور دار. ابن زياد گفت: فرمان ملک رى را به ما بازگردان. عمر سعد گفت: يک روز به من مهلت بده تا بينديشم. هنگامى که از نزد ابن زياد خارج شد و با دوستان خود مشورت کرد. هرکس شنيد، او را از اين کار نهى کرد ازجمله خواهرزاده اش حمزة بن مغيره به او گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که از اين کار صرف نظر کنى، به خدا قسم اگر تمام دنيا مال تو باشد و از تو بگيرند بهتر از اين است که روز قيامت خدا را ملاقات کنى در حالى که خون حسين (عليه السلام) بر گردن تو باشد. ابن سعد گفت: مى پذيرم. عبدالله بن يسار مى گويد: نزد عمر سعد آمدم رو به من کرد وگفت: امير ابن زياد چنين دستورى به من داده و من خوددارى کردم گفتم: کار بسيار خوبى کردى. سپس از نزد عمر سعد خارج شدم ولى کسى آمد خبر داد که ابن سعد مردم را براى جنگ با امام حسين (عليه السلام) دعوت مى کند. با عجله نزد او برگشتم، او نشسته بود، هنگامى که مرا ديد صورتش را از من برگرداند. فهميدم که عزم خود را براى اين کار جزم کرده (و سخن گفتن با او فايده اى ندارد).
مى دانيم که اين مرد کوردل هرگز به مقصود خود نرسيد و در ميان مردم کوفه انگشت نما بود و حتى کودکان کوفه هنگامى که او را مى ديدند به او سنگ پرتاب مى کردند و مى گفتند: «هذا قاتل الحسين (عليه السلام)». و اين است همان کوردلى که امام (عليه السلام) در کلمات حکيمانه مذکور به آن اشاره کرده است.
آنگاه امام (عليه السلام) به پايان کار اين گروه از دنياپرستان کوردل اشاره کرده، مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه مى يابد تا آن جا که (پنجه مرگ) گلويش را مى فشارد و او را به گوشه اى مى اندازد در حالى که رگ هاى حياتش قطع شده، مرگ او در پيشگاه خداوند بى اهميت و افکندنش به گورستان براى دوستانش آسان است»؛ (کَذلِکَ حَتَّى يُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَيُلْقَى بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ، هَيِّناً عَلَى آللّهِ فَنَاؤُهُ، وَ عَلَى آلاِْخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ).
«کظم» در اصل به معناى بستن سر مَشکى است که پر از آب باشد و از روى کنايه، به گلو به خصوص در زمانى که انسان پر از خشم شده باشد و از ابراز خشم خوددارى کند اطلاق مى شود.
«ابهراه» تثنيه «ابهر» اشاره به دو رگى است که خون را از تمام بدن به قلب مى رسانند و اگر قطع شوند انسان مى ميرد. امام (عليه السلام) ترسيم بسيار دقيقى از سرنوشت انسان به خصوص دنياپرستان در اين گفتار حکيمانه کرده است و آن اين که دنياپرستان پيوسته غرق نگرانى ها درباره آينده و غم و اندوه درباره آنچه از دست داده اند مى باشند تا اين که ناگهان مرگشان فرامى رسد و گلويشان فشرده مى گردد و به صورت جسم بى جانى درمى آيند و دوستان سعى مى کنند هرچه زودتر او را از خانه و کاشانه اش بيرون ببرند و به خاک هاى قبرستان خاموش بسپارند.
و به گفته شاعر:
دنيا که در او ثبات است کم مى بينم *** با يک فرحش هزار غم مى بينم
اين کهنه رباطى است که از هر طرفش *** راهى به بيابان عدم مى بينم
اين بحث را با حديثى از امام صادق (عليه السلام) که در کتاب شريف کافى آمده است پايان مى دهيم. امام (عليه السلام) مى فرمايد: عيسى بن مريم (با يارانش) از کنار قريه اى عبور مى کرد که تمام اهل آن و حتى پرندگان و حيواناتشان مرده بودند، عيسى گفت: اين ها به مرگ طبيعى نمرده اند بلکه با خشم الهى از دنيا رفته اند اگر به طور طبيعى و متفرق از دنيا مى رفتند يکديگر را دفن مى نمودند. حواريون گفتند: اى روح اللَّه دعا کن خداوند آن ها را براى ما زنده کند تا به ما خبر دهند اعمالشان چه بوده است؟ تا از آن بپرهيزيم. حضرت عيسى از خداوند تقاضاى زنده شدن آن ها را کرد، ندايى از آسمان آمد که آن ها را صدا کن، عيسى شب هنگام در کنار قطعه زمينى ايستاد و صدا زد: اى مردم قريه! يکى از آن ها پاسخ گفت: لبيک يا روح اللَّه! فرمود: واى بر شما، اعمال شما چه بود (که اين گونه به غضب الهى گرفتار شديد)؟ او در پاسخ گفت: عبادت طاغوت و دنياپرستى با ترس کم (از خداوند) و آرزوهاى دراز و بى خبرى همراه با لهو و لعب. عيسى فرمود: عشق

شما به دنيا چگونه بود؟ گفت: مانند عشق کودک به مادرش. هنگامى که دنيا به سوى ما روى مى آورد خوشحال مى شديم و مسرور، و هنگامى که پشت مى کرد گريه مى کرديم و محزون مى شديم. عيسى گفت: عبادت طاغوت شما چگونه بود؟ گفت: اطاعت از گنهکاران. گفت: پايان کار شما چگونه بود؟ عرض کرد: شب در نهايت عافيت و تندرستى بوديم، صبح در ميان جهنم....
در پايان عيسى به حواريون نگاه کرد و گفت: اى دوستان خدا، خوردن نان خشک با نمکى که آن را درست نساييده باشند و خوابيدن بر روى خاک، بسيار بهتر است هنگامى که توأم با عافيت در دنيا و آخرت باشى.

* * *

.